مطلب زیر دردنامه ای است از دوست و همکار عزیزم ناصر علاقه بندان که بر من منت گذاشته و مهمان کافه ام شده است.

هوالشاهد

سلام. نمي‌دانم الان، يعني سال‌ها و سال‌ها پس از نگارش اين نوشته كه در حوالي نهم ديماه سال 1389 تايپ مي‌شود؛ كجايي و چه‌جوري فكر مي‌كني و حق اين روزهاي گم و گور ما را به كه مي‌دهي؟ طرف كه را گرفتي و آيا زمانه و عبورش از هنگامه پر غباري كه اكنون ما را اشغال كرده، به تو كه رسيده؛ توانسته آنقدر صريح باشد تا به حق دادنت كمك كند يا نه؟ اما اين بي خبر، لختي پيش در برابر هولي كه ناگهان وجودش را عزم فرو بردن داشت، پاسخي سد كرد كه پيش روي تو و آن زمانه قرار دارد. خبري از اينك: تن‌ها زخم برداشته اينجا و زخم‌ها در معرض غبار چركي قرار گرفته كه از فرطِ فقر‌ِ مرهم، ترس از تعفن دردها را مضاعف ساخته. آري برادر و خواهري كه سال‌ها و سال‌ها پس از نگارش اين نوشته نفس مي‌كشي ما دردي داريم و فقر مرهمي؛ مرهم حقيقت. گردباد دروغ اينجا غباري پر از استخوان‌هايي كه گلوهامان را نشانه گرفته و خارهايي كه خواب زير پلك‌ها را خوش مي‌دارند، به پا كرده و چنان است كه خبرهامان به همين ناقصي است كه اكنون خواندي. خدا حافظ.