کسی نیست جای آقای مجتهدی رو پر کنه
اينروزا دل و دماغ نوشتن ندارم. نميدونم بهخاطر مشغله كاري زياده يا اينكه تنبل شدم. هرچند وقت يكبار يه موضوعي تو ذهنم ريشه ميگيره و پروبال پيدا ميكنه و آماده ميشه كه مكتوبش كنم اما باز دست و دلم به نوشتن نميره. يكي از همين موارد، بعد از فوت آقاي مجتهدي بود، دوشنبه از وقتي كه واسه تشييع جنازه رفتم مدرسه مطهري، هزار تا سوژه براي نوشتن تو ذهنم رديف كردم: از خاطراتم با آقاي مجتهدي، از داستانهاش و حرفاي منحصر بهفردش، از عقايدش و اظهارنظراش، حتي از همون روز تشييع جنازه كه اگه خودش ميخواست اون روز رو واسه كسي تعريف كنه، چطوري تعريف ميكرد يا از اون جوون آشفتهاي كه تو حياط پر برف مدرسه مطهري، تو اون سرماي استخونسوز، پابرهنه تو سرش ميزد و دنبال جنازه آقاي مجتهدي راه افتادهبود و... اما هرچي بيشتر از اون روز گذشت، اشتياقم واسه نوشتن كم شد، اينروزا انقدر تو تلويزيون از آقاي مجتهدي فيلم و برنامه نشون ميدن كه ديگه نه فقط خواص، كه حتي عوام هم كاملاً با او آشنا شدن. فقط اومدم همين يك جمله رو بگم كه بهقول خودش ـ كه هميشه بعد از شنيدن خبر مرگ كسي اينو ميگفت ـ «هر كي بره ديگه جاش كسي نيست، اون كاسباي قديمي پالتوپوش، اون علماي قديمي مردمي، حتي اون بقال ريش حنايي سر كوچهتون، اگه بره كسي نيست جاشو پر كنه» منم اومدم بگم خداوكيلي هيچكس نيست كه جاي خالي آقاي مجتهدي رو پر كنه. روحش با صاحب اين روزا محشور باد!
از 10 سال پيش روزنامه نگاري را با خبرنويسي شروع كردم و با خبرنگاري، گزارشگري، نمونه خواني، ويراستاري، عكاسي، ستوننويسي، دبيري سرويس، دبيري تحريريه، سردبيري و معاون سردبيري ادامه داده و ميدهم. نوشتن را دوست دارم چون تنها راهي است كه براي انتقال افكار و ايدههايم بلدم.