دلم برای مصلی بیشتر سوخت
اين هفته فرصتي پيشآمد تا دو روز پشت سرهم به نمايشگاه كتاب سر بزنم. قبل از آن حرف و حديث زيادي در مورد نواقص نمايشگاه امسال شنيده بودم و در اولين تصاويرم از صحنه نمايشگاه سعي ميكردم آنچه شنيده يا خوانده بودم را با واقعيت محك بزنم. راستش پيش از اين دو سه بار بيشتر داخل مصلي را نديده بودم يكي دوبار در سال ۶۸ يعني زمان فوت امام و همچنين روز تشييع جنازه ايشان و يك بار هم در سال ۶۳ يا ۶۴ براي خواندن نماز عيد فطركه البته همه اين موارد مربوط به زماني ميشود كه مصلي بيشتر شبيه بيابان هاي بيرون شهر بود و همان وقتها سالگرد شروع جنگ و هفته آخر شهريور كه ميشد، جبهه را در آنجا باز سازي ميكردند و تانك ميآوردند و منور ميزدند و اين قبيل برنامهها. بعد هم چند سالي محل برپايي نمايشگاه پوشاك بود و خلاصه اينكه از مفهوم "مصلي" در اين محل فقط سالي يك بار آن هم روز عيد فطر استفاده ميشد.
از 10 سال پيش روزنامه نگاري را با خبرنويسي شروع كردم و با خبرنگاري، گزارشگري، نمونه خواني، ويراستاري، عكاسي، ستوننويسي، دبيري سرويس، دبيري تحريريه، سردبيري و معاون سردبيري ادامه داده و ميدهم. نوشتن را دوست دارم چون تنها راهي است كه براي انتقال افكار و ايدههايم بلدم.