نوستالژی نوروزی

مي خواستم در آخرين پست سال كهنه، درد دلي با وبلاگم داشته باشم كه چرا مدتي است تنهايش گذاشتهام و اين كافه پرنشاط كم رونق شدهاست؛ ميخواستم از خستگيهايم بگويم و از... مي خواستم، ولي نخواستم، چون اين روزها جاي اين حرفها نيست.
هميشه آخرين روزهاي اسفند قشنگ ترين روزهاي سال بودند. از وقتي تقويم سال نو را گير ميآوردم، لحظه تحويل سال را به خاطر ميسپردم و براي رسيدنش ساعتشماري ميكردم و در روز آخر، دقيقهشماري. مثل اين كه قرار است دنيا عوض شود، عوض هم ميشد، لااقل براي من؛ هيچوقت 29 يا 30 اسفند برايم با اول فروردين يكسان نبود. انگار روزهاي آخر سال كهنه، آسمانش خاكستري بود و روز اول سال نو، آبي لاجوردي. در عين حال بازهم روزهاي واپسين سال را دوست داشتم كه طليعه دو هفته شادي و تفريح و مدرسه نرفتن و تلويزيون تماشا كردن مدام بود.
آن سالها مقيد بوديم كه از قبل از تحويل سال نو در خانه مرحوم پدربزرگم باشيم، اما اولين عيدي را از عموي پدرم مي گرفتم، چون پدر بزرگم بزرگ فاميل بود و برادر كوچكترش مقيد بود سال كه نو ميشود به ديدار برادر بزرگ برودـ انگار از قبل از تحويل سال پشت در خانه ايستاده بود، چون تا سال تحويل ميشد، با كت وشلوار نو مهماني (كه هنوز هم عاشق آن ساعت درون جليقهاش هستم كه هر چند دقيقه زنجيرش را ميكشيد، درش را باز مي كرد، نگاهي با آن ميانداخت و با همان وسواس درش را بسته و روانه جيب جليقهاش ميكرد) زنگ در حياط را ميزد. ميآمد و بالاي اتاق پذيرايي منزل پدربزرگم كه آنطرف حياط بود، مينشست و من برايش چايي ميبردم تا پيشانيام را ببوسد و اسكناس تانخورده سبز 5 توماني را از لاي قرآن جيبي همراهش به من بدهد. هنوز هم هيچ چيز نميتواند آن شادي عميق را برايم بازسازي كند. سعي ميكردم تا چند دقيقه آرامشم را حفظ كنم و بعد از آن به سرعت از اتاق خارج ميشدم و پلهها را يكي در ميان پايين ميآمدم و بهدو حياط را رد كرده و خودم را به ساختمان آن طرف حياط ميرساندم و اسكناس تا نخورده را كه محكم در دستم نگه داشته بودم به مادرم نشان ميدادم. (بگذريم از اينكه هرسال همه اين اسكناسهاي سبز و قهوهاي 5 و 2 توماني و شايد قرمز 10 توماني به لطايفالحيلي وارد كيف مادرم ميشد تا برايم نگهدارد!) اين داستان عيناً هر سال تكرار ميشد و تورمي هم نبود كه لازم باشد مقدار عيدي بيشتر شود. فقط انقلاب كه شد، تا چند سال بعد ميزان عيدي به 10 تومان رسيد تا اينكه عمر عموي پدرم سر آمد و اولين عيد نوروز بعد از مرگش، آخرين عيدي او را از دست پسرش گرفتيم كه ميگفت از سال قبل لاي قرآن آن مرحوم بوده و يكي از وصيتهايش رساندن آنها به بچهها بودهاست. (هنوز هم آن 10 توماني قديمي را بههمان صورت تا نخورده نگهداشتهام و هنوز هم بوي نويي ميدهد)
آن سالها گذشت و پدربزرگم هم مرحوم شد و روز به روز به آروزي بزرگ دوران كودكيام نزديكتر شدم تا الان كه در مرز 38 سالگيام. چقدر بچه بودم كه بزرگسالي آرزويم بود!
حالا خودم پدر شدهام و تا به خودم بجنبم پدربزرگ يا عموي پدر يا مادر ديگران خواهم شد. با اين حال بازهم اين روزها برايم قشنگي خودشان را دارند. هرچند آن شوق رها شدن دوهفتگي از مدرسه رفتن ديگر تكرار نميشود و آن اضطراب آخرين روز تعطيلي از انجام ندادن تكاليف عيد برايم رنگ باخته (اعتراف ميكنم كه هميشه 13 فروردين به ياد مشقهاي عيد ميافتادم!) اما اسفند كه به نيمه ميرسد انگار قرار است اتفاق بزرگي بيفتد و باز هم 14 فروردين كه ميشود افسوس روزهاي آخر اسفند را ميخورم كه فروردين و نوروز و سال نو را درپيش داشتم.
پس اين روزها جاي گلهگذاري و درددل و در يك كلام سير در دنياي آدم بزرگها نيست، اين روزها بايد به دنبال همان شور و شوق دوران كودكي بود؛ حتي اگر تنها بتوان خاطرات را مرور كرد.
سال نو و عيد نوروز بر همه دوستان و مشتريان كافه انار مبارك!
از 10 سال پيش روزنامه نگاري را با خبرنويسي شروع كردم و با خبرنگاري، گزارشگري، نمونه خواني، ويراستاري، عكاسي، ستوننويسي، دبيري سرويس، دبيري تحريريه، سردبيري و معاون سردبيري ادامه داده و ميدهم. نوشتن را دوست دارم چون تنها راهي است كه براي انتقال افكار و ايدههايم بلدم.