روزها و ماه‌هاست كه دلم را ننوشته‌ام، نه از آن جهت كه دلي براي نوشتن باقي‌نمانده، بلكه به‌خاطر بزرگ شدنم و اين‌كه لاجرم مجبور به عاقلانه زيستن شده‌ام، ترجيح را بر ننوشتن گذاشتم. در روزگاري كه تنها كافي است از اندرون پژمرده دلت بنويسي تا به شيوه پروفسور انيميشن «سياره 51» متهم به «زامبي» بودن شوي، عاقلانه آن است كه پا روي دل بگذاري. اين روزها معناي «آزادي نزديك به مطلق» را بهتر درك مي‌كنم و روزي صدهزاربار خدا را شكر مي‌كنم كه هنوز تا «آزادي مطلق» فاصله است! اما دردي كه درمانش را به تجويز عقل كنار بگذاري نه تنها باقي مي‌ماند كه پس از مزمن شدن، آزارش هم بيشتر مي‌شود. پس در نيمه شبي كه به‌واسطه اتصالش به عزاي حضرت ختم‌المرسلين(ص)، شب تعطيلي قلمداد مي‌شد، دل به دريا زدم و گوشه‌اي از عقده دل را نگاشتم؛

روز پنجشنبه من هم در مسير راه‌پيمايي 22بهمن قرار گرفتم. اما پس از سخنراني رئيس‌جمهور و در مسيري كه اكثر راه‌پيمايان خسته از مسير رفته، در حال بازگشت بودند. گذشته از كف خيابان كه پر از پوسترها و تراكت‌هاي استفاده شده يا نشده و ليوان‌ها و ظروف يكبار مصرف البته استفاده شده، بود، در جاي جاي خيابان، با اين‌كه مراسم رو به پايان بود هنوز هم پوسترهاي چهار رنگ نهادهاي مختلف توزيع مي‌شد؛ برگه‌هاي گلاسه منقش به تصاوير رهبران و شعارهاي مورد نظر ارگان‌هاي دولتي. جالب اين كه در آن هواي ابري يكي از بانك‌هاي دولتي، طرفه ابتكاري به خرج داده و آفتابگيرهاي كاغذي حاوي شعارهاي مورد نظر را توزيع كرده بود. اما گذشته از اين بذل و بخشش‌هاي كاغذي و ايستگاه‌هاي صلواتي رنگ‌وارنگ، آنچه بيشتر براي من اهميت داشت، چهره‌هاي متفاوت شركت كنندگان در مراسم بود.

 بدون هيچ قضاوت و پيش‌زمينه قبلي، اكثر چهره‌ها دوست داشنتي و صميمي مي‌نمودند. به‌جز مأموران انتظامي و نظامي كه چشمان جستجوگرشان از نمادهاي سبز گذشته و حتي در پي انگشتان «V» شكل مي‌گشت، نمي‌توانستم نگاهي را در تضاد با درونم بيابم. جداي از كساني كه از پچ پچه هايشان با هم مشخص بود به دنبال هم‌فكرانشان به اشتباه به اين مسير آمده و ناخشنود از همرنگي با اين جماعت بودند، سايرين كه به مراتب حجم بيشتري داشتند، گاه با زمزمه كردن شعار هاي اعلامي از تريبون، يا حمل پوسترهاي متعدد اهدايي و يا حمل پلاكاردهاي دستنويس ابتكاري، و يا حتي گرو‌هاي خانوادگي كه رفتارشان ببيشتر به شركت كنندگان در يك پيك نيك آخر هفته مي‌مانست، انگيزه مشتركي از اين حركت جمعي و گروهي داشتند كه جز تكرار مواضع انقلاب 31 سال قبل نبود. مردمي بيشتر با ظواهر مذهبي و كمتر غير مذهبي و البته بيشتر متعلق به طبقه آسيب پذير جامعه (اين يكي، از شلوغ بودن خط‌هاي مترو منتهي به جنوب و شرق تهران و خلوت بودن مسيرهاي شمالي وغربي در ساعت بازگشت شركت كنندگان، نمودار بود) سعي برآن داشتند تا اعلام كنند در مسير انقلاب ترسيم شده از سوي مجاري رسمي حكومت، پايدار هستند و طبيعتا با زمزمه كردن شعارهاي بلندگوهاي متفاوت كه گاه از روي وانت‌هاي دارنده پلاك نظامي، اعلام مي‌شد، و همچنين قطعنامه پاياني راهپيمايي كه حتماً آگاهانه نسبت به بند بند آن، با تكبيرهاي خود اعلام موافقت مي‌كردند، بر آن بودند كه هرگونه آوايي غير از آنچه مجوزش صادر شده را نمي‌پذيرند. با آن كه صددرصد موافقشان نبودم اما نمي‌توانستم بپذيرم كه مخالفشان هستم. فقط از ته دل آرزو مي‌كردم كه اي كاش صاحبان آن آواهاي متفاوت كه مطمئنا با نيت اوليه اينان هم عقيده بوده و تنها تفاوتشان معترض بودنشان است، هم اجازه داشتند تظاهراتي داشته و قطعنامه‌اي صادر كنند و پس از اعلام هر بند آن تكبير بگويند.

روز پنجشنبه كه در مسير ميدان انقلاب تا تقاطع نواب را با توصيفات بالا پيمودم، گذشتن از اين مسير در 25 خرداد را به ياد آوردم و آن عظمت سكوت را. وقتي مأموران نظامي را بر بالاي ساختمان‌ها و در حال جستجوي مردم مي‌ديدم، به اين فكر افتادم كه اين ساختمان‌ها و اين خيابان چه خاطره‌ها از اين حضورها دارند و چه خون‌هايي كه حتي همين چند ماه پيش به جرم اعتراض صاحبانشان، به جاي پوسترهاي چهاررنگ كف خيابان را رنگين نكرد. دلم مي‌خواست مي‌توانستم حرف به دل مانده‌ام را براي تك تك اين مردم بگويم و بگويم كه نه من غريبه‌ام نه شما، فقط اولويت‌ها را جابجا كرده‌ايم. آرزو مي كردم كه توانش را داشته باشم كه نه از مردم شركت كننده، بلكه از فرماندهان نظاره‌گر اين نبرد مردمي، كه در پشت ميزهاي بزرگ كنار پياده‌رو نظاره‌گر و اداره كننده بودند، بپرسم آيا 31 سال پيش همين خيابان را به‌ياد دارند و مي‌دانند جوان‌هايي كه در همين پياده روها نقش برزمين شده و پيكر بي‌جانشان روي دست مردم به عنوان سند جنايت پهلوي گردانده شد، به چه هدف به خيابان آمدند و چرا نام اين خيابان شد «آزادي»؟ به آن‌ها بگويم مگر قرارمان همين نبود كه از «انقلاب» مستقيم به سمت «آزادي» برويم؟

 

آخ كه چقدر سبك شدم از نوشتن اين گوشه از دلم!