ديروز ميدان ونك شلوغ بود، بالاي ميدان تا خيابان ميرداماد و حتي داخل خيابان ميرداماد هم عده‌اي از مردم تجمع كرده و شعار مي دادند. ظاهراْ در چهلم افرادي كه روز 25 خرداد بعد از راهپيمايي تاريخي ميدان امام حسين(ع) تا ميدان آزادي در بلوار محمد علي جناح، به دست نظاميان مستقر در قرارگاه 117 عاشورا به شهادت رسيدند، گروهي از مردم جمع شده‌ بودند تا به اعتراضات خود ادامه دهند.

ديروز عصر اما نيروهاي امنيتي برخلاف موارد مشابه عقب مانده بودند و زماني از ماجرا خبردار شدند كه صداي الله‌اكبر معترضان  فضا را پر كرده بود و باتوم‌ها كمي ديرتر به پاسخگويي در هوا چرخيد و بر بدن بي‌دفاع آنان فرو نشست. بيشتر نيروهاي امنيتي همان سبزپوش‌هاي نيروي انتظامي بودند كه به گفته فرمانده‌شان براي دفاع از ولايت، سبز پوشيده بودند نه همراهي با مردم. البته لباس‌شخصي‌هاي مدافع ولايت هم، هرچند ديرتر، اما به هر صورت خود را به صحنه رساندند تا با ضرب و شتم معترضان، خوني كه در رگ‌هايشان بود را به جوش بياورند و با اين وسيله ضربات سنگين‌تري را براي هديه كردن فراهم سازند.

معركه عجيبي است اين روزها؛ آن‌ها كه مظلوم كشته مي‌شوند ظالم و قاتل نشان داده شده و آن‌ها كه از انواع اسلحه سرد و گرم اعم از تير و تفنگ و گاز اشك‌آور و باتوم و قمه و... استفاده مي‌كنند تا «جيك» كسي در نيايد! مظلومند و پيرو ولايت و هر لحظه آماده جانفشاني و اهداي خون مانده در رگ‌هايشان براي حفظ آرمان‌هاي انقلابي كه در راه آزادي و رهايي از ظلم و بيداد طاغوت به‌وجود آمد!

ديروز عصر كه شاهد گوشه ديگري از اين معركه بودم ياد همكلاسي شهيدم افتادم كه در آخرين سا‌‌‌‌ل‌هاي نوجواني‌اش جان قابل‌دار و باارزش خود را بهاي امنيت مردم قرار داد تا هيچ بيگانه‌اي نتواند نگاه چپ به خواهران و برادرانش بياندازد.

ديروز با خودم فكر مي‌كردم اگر «حسين ندايي‌پور» زنده بود وقتي مي‌ديد كه افسر پليس، سوار بر موتورسيكلت به سوي مردمي كه در پياده‌رو جمع شده‌اند و تنها تماشاگران اين صحنه ناجوانمردي هستند، هجوم مي‌آورد و به سربازانش مي‌گويد: «بزنيد همه اين مادر ج... ها رو!» چه مي‌كرد؟ آيا غيرتش اجازه مي‌داد غريبه‌اي با زن و مردي كه در حكم خواهر و مادر و برادر او بودند چنين رفتار كند؟ گفتم غريبه براي اين كه در چشمان هيچ‌يك از آنان نگاه آشنايي نديدم و اگر زبان باز نمي كردند و به زبان فصيح (!) فارسي حرف نمي‌زدند باورم نمي‌شد ايراني باشند.

اگر «حسين» ديروز  عصر در خيابان وليعصر تقاطع ميرداماد، همان‌جا كه من ايستاده بودم و همه اين نامردمي‌ها را به چشم مي‌ديدم، ايستاده بود، آیا خونش به جوش نمي‌آمد و جان ارزشمند و پاك خود را فداي دفاع از هموطنان و همشهريان و هم‌كيشان و مهم‌تر از همه هم‌نوعان خود نمي‌كرد؟ يا شايد او هم مثل من  وابستگي به زن و بچه و دغدغه نان و حفظ شغل، باعث مي‌شد دندان به جگر بسايد و مثل يك نامرد سرش را پايين انداخته و سعي كند ديده‌ها را نديده انگارد؟

«حسين» كه شهيد شد، تنها 17 سال داشت، فقط چند ماه از من كوچك‌تر بود، تنها شهيد دبيرستانمان بود؛ دبيرستاني كه قرار بود همه فارغ‌التحصيلانش بالاترين مدارج تقوا را طي كرده و قله‌هاي ايمان را فتح كرده‌باشند. اما از ميان آن همه فقط حسين شهيد شد؛ همان پسر جلف(!) كه آخرين دكمه پيراهنش هميشه باز بود و آستين‌هايش را هم بالا زده بود و شلوار شش‌جيب مي‌پوشيد. وقتي شهيد شد كسي باور نمي‌كرد او حتي عضو بسيج باشد. وقتي شهيد شد بيشتر از بدن چاك‌چاك و دست قطع‌شده‌اش، دلم براي مظلوميتش سوخت. او بسيجي نبود كه جليقه پلنگي بپوشد و باتوم به دست بگيرد براي جنگ با مردم بي‌دفاع.

ديروز عصر دلم براي «حسين» بيشتر سوخت كه بهانه‌اي شده تا گروهي به اسم دفاع از خون او بر سر خواهران و برادرانش بكوبند!