دو هفته‌اي بود كه حسابي گرفتار بودم: دو هنرمند ايراني مهمانمان بودند و در شهرهاي لندن و منچستر نمايشگاه گذاشتند. دو هنرمند يكي از نسل قديم و يكي از نسل زير ۳۰ سال، يكي پدربزرگ و ديگري جوان، يكي خوشنويس و ديگري تذهيب كار و مينياتوريست، يكي نصرالله افجه‌اي و ديگري سيد عليرضا سعادتمند، اما هردو استاد و چيره دست.

اين دو هفته برايم خاطراتي فراموش نشدني ساخت.  یک روز از ساعت هفت صبح براي سفر به منچستر آماده مي‌شديم و با كمك هم و بقيه دوستان، تابلوها را سوار اتومبيل ون كرديم . مسير ۵/۳ ساعته لندن – منچستر خيلي زود سپري شد وقتي استاد افجه‌اي از خاطرات تلخ وشيرينش مي‌گفت: از گرانترين تابلويي كه تا به‌حال فروخته تا تابلوهاي گرانقيمتي كه بالاجبار يا از روي علاقه و گاهي هم اشتباهي(!) به اين و آن هديه كرده‌است، از تابلوهايي كه گاه تا شش ماه تمام وقتش را صرف خلق آن‌ها كرده و هر كدامشان دفتر خاطراتي هستند از شب هاي تا سحر بيدار مانده و نقش دل را بر بوم كشيده، از اين كه چرا اغلب تابلوهاي خوشنويسي شده و نقاشي خط او، نقش آيات قرآني و يا اشعار ملهم از اين آيات است، از شب مبعثي كه برنامه راه شب راديو و دكلمه‌اي كه توسط مجري برنامه خوانده شد و نتيجه آن تصميم به خلق يكي از شاهكارهايش به نام «مبعث» بود كه رسم آن از همان شب شروع شد و تا ماهها بعد ادامه پيدا كرد و امروز زينت بخش موزه قرآن است، از تابلويي كه در آن ۱۱۰ مصراع شعر رسم شده تا به بهانه آن ۱۱۰ بار نام مولي علي (ع) جلوه‌گر شود و يا بزرگترين و آخرين تابلويش كه تمام سوره بقره در آن به‌صورت نقاشي خط ترسیم شده‌است.

اما گلايه‌هاي استاد هم شنيدني بود: كارشناسي هاي افراد غير كارشناس، ندانستن قدر و ارزش هنرمندان واین ‌كه برخي مسئولان امور مربوط به هنر، چيزي از هنر نمي‌دانند و خنده دار تر از همه، مسئولي كه امضاي استاد را از پاي يكي از آثارش پاك مي‌كند و آن را به نام خود پوستر كرده و منتشر مي‌سازد. هم‌صحبتي با استاد نه تنها در سفر، كه حتي بعد از رسيدن به مقصد هم دلنشين بود. پس از رسيدن به منچستر کار آماده سازی نمايشگاه شروع شد و تا مراسم افتتاحيه ادامه داشت.  ساعت ۱۱:۳۰شب براي صرف شام به رستوران رفتيم و ساعت ۱۲ گذشته بود كه اتاق‌هايمان را در هتل تحويل گرفتيم، تازه ادامه بحث قبلي كه در مسير مطرح بود، شروع شد و ساعت ۳ بامداد به اتاق خودم برگشتم تا صبحانه فرداي هتل را از دست ندهم!

اما عليرضا سعادتمند ـ كه تبدیل به يك دوست صميمي برایم شد ـ ترجيح مي‌دهم بعداً در مورد خاطراتم با او در اين دو هفته بگویم. فقط نامش را به خاطر بسپاريد كه آينده درخشاني در انتظارش است، همين قدر بگويم كه اگر در اين دو نمايشگاه كوتاه، آثار گرانبهاي استاد افجه‌اي به فروش نرفت، در عوض چند تابلوي سعادتمند فروخته شد كه دوتاي آن‌ها را دبيركل فائو خريد و يكي را هم ریيس دفترش.