بعضي از روزها آنقدر خاطره‌انگيزند كه با گذشت سال‌ها و ساخته شدن خاطرات جديد، باز هم فراموش نمي شوند. يكي از اين روزها براي من روز قدس است؛ روزي كه برايم تداعي كننده خاطرات روزگار نوجواني است كه به اجبار پدر، در راهپيمايي و نماز جمعه شركت مي‌كرديم. آن سال‌ها ماه رمضان در تابستان بود و هوا هم خيلي گرم، معمولاً در ميدان فلسطين نماز مي‌خوانديم و بين دو نماز و يا بين خطبه‌ها و نماز، يكي از مسئولان فلسطيني سخنراني مي‌كرد.

اما خاطره‌انگيرترين بخش روز قدس اطلاعيه ستاد نماز جمعه بود كه پس از نماز توسط مرتضوي‌فر قرائت مي‌شد مبني بر اعلام برنامه نماز عيد فطر. جالب اين‌كه آن‌ سال‌ها عيد فطر طبق تقويم بود و از قبل مي‌شد گفت كه مثلاً نماز عيد فطر صبح روز دوشنبه برگزار مي‌شود و اتوبوس‌ها از فلان ميادين آماده انتقال نمازگزاران هستند و...

يادم مي‌آيد در اولين سالي كه مكلف شده بودم (سال 1364)، ماه رمضان بين خرداد و تير بود، يعني اوج گرماي هوا. از طرفي هم سال آخر راهنمايي بود و ايام امتحانات نهايي، خلاصه اين كه روزهای سختي را مي‌گذراندم. آن سال هم باز به اجبار پدر ـ كه معتقد بود چون امام(ره) به عنوان مرجع تقليد امر به شركت در راهپيمايي روز قدس كرده پس اين كار مثل نماز و روزه واجب است ـ در مراسم روز قدس شركت كرديم و باز هم براي نماز جايي جلوتر از ميدان فلسطين نصيبمان نشد. يكي از مسئولان فلسطيني ـ گمان مي‌كنم شهردار قدس بود ـ هم سخنران بود و وقتی در سخنراني‌اش خواست از مسئولان ايراني تقدير کند، به‌خصوص از آيت‌الله خلخالي تشكر كرد و باعث خنده حضار شد (حالا نمي‌دانم از آيت‌الله خواندن خلخالي خنده‌شان گرفت يا از اين‌كه اين بنده خدا بين پيامبران جرجيس را انتخاب كرده‌است! )

آن سال هم بعد از نماز، اطلاعيه نماز عید فطر قرائت شد، اما انگار باورم نمي‌شد كه قرار است اين ماه رمضان تمام شود از بس گرما كلافه كننده بود. يادم مي‌آيد در يكي از همان روزها بعد از امتحان وقتي براي شستن دست و صورتم به آبخوري رفتم، يكي از بچه‌ها را ديدم كه دهانش را گذاشته بود دم شير آب و قورت قورت قورت آب مي‌خورد. من كه خنكاي آب را با دستم حس كرده و در آن هواي گرم از تشنگي بي‌طاقت بودم، بعد از تماشاي آن صحنه زجرآور و البته عجيب، ناباورانه از او پرسيدم كه «مگه تو روزه نيستي؟»‌ او كه نفس عميق و صداداري بعد از خوردن آن همه آب مي‌كشيد و در حال پاك كردن دهانش با پشت دست بود، گفت: «نه، زخم معده دارم» در آن لحظه ناخودآگاه آرزو كردم كه اي كاش من هم دچار همين بيماري دلپذير! بودم. غافل از اين كه ۲ سال بعد به همين بهانه و بعد از آن به دلايل ديگر براي 10 سال از روزه گرفتن محروم مي‌شوم. و چقدر سحرهاي ماه رمضان و شب‌هاي عيد فطر ـ كه احساس مي‌كردم داخل آدم نيستم ـ پيش خدا ناله زدم و از آن آرزوي بچگانه استغفار كردم تا دوباره بتوانم خودم را بين مهمانان خدا جا بزنم و لذت روزه‌داري را بچشم.

حالا بازهم از دو ماه مانده به ماه رمضان اضطراب مي‌گيرم كه «اي واي دوباره ماه رمضون شد و باز بايد روزشماري كنم براي عيد فطر» ولي به شب‌هاي قدر كه مي‌رسم و همينطور روز قدس، تازه انگار قدر ماه رمضان را مي‌فهمم و براي هر ساعتش حس زيبايي تجربه مي‌كنم؛ از سحرهايش گرفته كه به‌نظرم زيباترين ساعات رمضان است تا ثانيه‌شماري قبل از اذان صبح و حال سنگيني و خواب آلودگي صبح و بيحالي قبل از ظهر و قار و قور ظهرگاهي شكم و ضعف بعد از ظهر و از همه زيباتر لحظات قبل از افطار و صداي آسماني شجريان با آن ربناي بي همتايش ـ‌ من مانده‌ام شجريان چه نيت خيري داشته در خواندن اين ربنا كه انقدر زيبا شده‌است! اصلاً به نظرم افطار بدون ربناي شجريان و اذان مؤذن‌زاده افطار نيست، آن رنگ و بوي رمضان را ندارد. دو سال پيش هم كه رمضان را در لندن بودم به عشق راديوي اينترنتي مركز اسلامي انگليس، منتظر لحظه افطار مي‌شدم كه هم ربناي شجريان را پخش مي‌كرد و هم اذان مؤذن زاده را ـ و همینطور سنگيني مطبوع بعد از افطار و بالاخره بيداري شب‌هايش كه زيبايي بي‌حدي دارد، حتي اگر مجبور باشم در طول روز بي‌خوابي بكشم.

اين شب و روزهاي ماه مبارك رمضان برايم قدر مضاعفي پيدا كرده، وقتي به آخر هفته فكر مي‌كنم با اين‌كه اشتياق عيد فطر در دلم زبانه مي‌كشد اما احساس دلتنگي دارم براي همه اين ساعت‌هاي خاص كه فقط در يك ماه از سال تجربه مي‌شوند. گاهي از احساسي كه اول ماه رمضان داشته‌ام از خودم خجالت مي‌كشم، اما مي‌دانم عيد فطر كه برسد و دوباره روز از نو روزگار از نو، باز هم وقتي سال آينده ماه رجب بشود دوباره مضطرب مي‌شوم كه «اي واي دوباره ماه رمضون شد!»

در اين ساعات باقي‌مانده از ماه رمضان، از همگي التماس دعا!