ديروز به بهانه شركت در مراسم عزاداري حضرت زهرا(س)، قدم به مدرسه‌اي گذاشتم كه سال‌ها قبل، از آن فارغ‌التحصيل شده بودم. باورم نمي‌شد مدرسه‌اي كه جزو اولين دوره فارغ‌التحصيلانش بوده‌ام، آماده است تا بيستمين دوره را هم به فراغت از تحصيل برساند. ديدار دوستان قديمي كه سفيد شدن موهاي سرو صورت و همراهي فرزندان نه‌چندان كم سن و سالشان وادارم مي‌كرد حقيقت گذر عمر را بپذيرم و در كنار آن يادآوري خاطرات دوران شيرين تحصيل، ساعت خوشي را در پايان مراسم فراهم آورده‌بود كه شايد مناسب چنين روزي هم نبود اما بازشنيدن آن خاطرات، نمي‌توانست جداي از خنده‌هاي قهقهه آميز باشد.

ساختمان مدرسه با روزهايي كه ما در آن تحصيل مي‌كرديم تفاوت كرده‌است: به‌جز پله‌هاي ورودي ساختمان و دو رديف باغچه حاشيه آن‌ها ـ كه معلوم است هنوز هم نمي‌دانند با اين باغچه‌هاي شيب‌دار چه‌كنند ـ و نماي ساختمان اصلي و محوطه بيروني مدرسه تغيير كرده و با خريد خانه‌هاي اطراف، بزرگتر شده‌است. ساختمان سابق سرويس بهداشتي مدرسه، خراب و به حياط مدرسه اضافه شده‌ و در عوض ساختمان مفصلي روبروي ساختمان اصلي مدرسه ـ جاي يكي از خانه‌هاي قديمي سابق ـ‌ ساخته‌اند با سرويس‌هاي جديد. هرچند حال و هواي آن روزها تا حدودي تغيير پيدا كرده بود اما ديدن همان قسمت از حياط قديم، مرا به 20 سال قبل برد (هنوز هم باورم نمي‌شود 20 سال گذشته) روزهايي كه صبح زود در حياط مدرسه مجبور به ورزش صبحگاهي بوديم و چه ديدني بود ورزش افرداي چون «آقاي سيفي» و «عمار حكيم» (اين آقاي سيفي را خداوكيلي بدون آقا نمي‌شود گفت، انگار يك چيزي كم دارد اگر آقا نداشته باشد؛ اين را كساني كه مي‌شناسندش خوب مي‌فهمند) يا روزي كه سر زنگ ورزش «حسين شعباني» يادش آمد كه قابلمه غذايش را در اتوبوس شركت واحد جا گذاشته و مدام (با در آوردن اداي پيرزن‌ها و مشت به سيته كوبيدن!) به كسي كه قابلمه را پيدا مي‌كرد، نفرين كرده و مي‌گفت «الهي كوفتت بشه!» يا روزهايي كه براي بار سوم از دبيرستان اخراج شدم اما به اتفاق بقيه دوستان(!) به محروميت از كلاس محكوم شديم به اين اميد كه شايد سر عقل بياييم و نيامديم(!) آخر سر هم آقاي «اشعري» ما را به دفتر خواند و به زبان بي‌زباني حالي‌مان كرد كه از كرده‌هاي خود كافي‌است اظهار پشيماني كنيم تا او ما را ببخشد(!) و ما چقدر در «پررويي» زياده‌روي كرديم كه گفتيم از روزگار گله‌اي نداريم و حاضريم تا آخر سال تحصيلي همين محكوميت را تحمل كنيم! شايد اگر «مجيد رمضاني» كم نياورده و عذرخواهي نكرده بود، قضيه طور ديگري تمام مي‌شد(!)

با نگاهي به ساختمان و راهروي طبقه اول، رفتم به سال‌هاي قبل از آن و شب‌هايي كه بعضي از بچه‌ها مثل «حسين رسولي» و «سهيل هاشمي» كه خانه‌هايشان در جماران و كن بود، براي تطابق با فتواي «بلاد كبيره» امام(ره) مجبور بودند در مدرسه بخوابند تا بتوانند روزه بگيرند. يكي از آن‌ها هم يار غار سهيل هاشمي يعني «آيت‌اللهي» بود كه يادم رفت اول نامش را بگويم؛ بنده‌خدا از بس كم‌پيدا بود كمتر هم نامش در ذهن مي‌ماند (ديروز هم يكي از بچه‌ها سراغش را گرفت همين را گفتم كه او وقت وقتش جيم بود چه برسد حالا كه همه كم‌پيدا هستند!)

و يادم آمد روزي را كه آقاي «صاحب زماني» به‌خاطر قضيه "امامزاده فرعون!(!) عصباني شد و «ح.م» را از كلاس بيرون كرد. همينطور روزي كه آقاي «صلواتي» براي چندمين بار پول داد تا به‌خاطر خريدن اتومبيل «فورد طانوس» (لهجه عربي فورد تانوس!) جديديش شيريني بخريم، بنده‌خدا هربار قسم مي‌خورد كه «به‌خدا! من شيريني داده‌ام» و ما حاشا مي‌كرديم كه «نه! ما كه چيزي نخورديم...!» اين دفعه عصباني شد و يك اسكناس ـ يادم نيست چند توماني ـ روي ميزش كوبيد و گفت: «به درك! برويد شيريني ميريني بخريد!» البته اين تقارن شيريني با ميريني هم لطيفه‌اي بود كه آن روزها سركلاس آقاي صلواتي هي تكرار مي‌شد و عامل اصلي‌اش هم «مجتبي نجفي» بود! آن روز من و «حسين ندايي‌پور» با موتور هوندا 50 حسين رفتيم و شيريني خريديم. در مسير بازگشت هرچه سعي كردم حسين را متقاعد كنم كه با اين شيريني‌هاي خريداري شده، يك شيرين‌كاري جديد بكنيم كه خوراك خنده‌مان تا مدتي فراهم شود، قبول نكرد كه نكرد! دلش براي آقاي صلواتي مي‌سوخت. من هم الان كه دوباره خاطراتم را مرور مي‌كنم دلم برايش مي‌سوزد، چه مرد نازنيني بود! البته از شوخي‌هاي ما ناراحت نمي‌شد، فقط كمي عصباني مي‌شد، همين! خدا رحمتش كند اين ندايي‌پور را! واقعاً بچه مثبت بود، كه اگر نبود شهيد نمي‌شد. ديروز كه در نمازخانه نشسته‌بوديم و راه‌پله‌هاي رو به حياط را نگاه مي‌كردم، ياد همان روزي افتادم كه جنازه حسين را بعد از مدتي از شهادتش، براي تشييع به مدرسه آوردند، در همين نمازخانه گذاشتيمش و حاج‌آقايي كه معلم تاريخ اسلام‌مان بود ـ و الان نامش فراموشم شده ـ برايمان روضه خواند. بعد از همين راه‌پله جنازه را بيرون برديم و تشييع كرديم. يادم مي‌آيد «عمار حكيم» جلوتر از بقيه بود و رساتر از سايرين مي‌خواند:«اين گل پرپر از كجا آمده / از سفر كرب و بلا آمده» آن روز احساسم اين بود كه شايد عمار به‌خاطر عراقي بودنش بيشتر احساس ناراحتي مي‌كند اما امروز معتقدم كه معرفت عمار كمتر از اين اقتضا نداشت. آن روز بعد از تشييع جنازه با ماشين آقاي «خاموشي» از بهشت زهرا برگشتيم.  وقتي در مسير بازگشت آقاي خاموشي از بي‌ارزش بودن بدن انسان مي‌گفت كه از يك آب گنديده خلق مي‌شود و به يك جسد بدبو تبديل مي‌شود، از او و حرف‌هايش خوشم نيامد، چون پيكر حسين برايم با ارزش‌تر از اين حرف‌ها بود كه كسي به آن "جسد" بگويد، حتي اگر بدنش ماه‌ها زير آفتاب مانده باشد و تا حدودي پوسيده، بازهم نمي‌تواند بويي خوش نداشته باشد، اما چيزي نگفتم!

و باز هم رفتم عقب‌تر، به روزهايي كه تمام دبيرستان شهيد مطهري، 3 اتاق بود بالاي ساختمان كتابخانه مدرسه عالي، يكي كلاس درس، يكي دفتر مدرسه و يكي هم نمازخانه، همان نمازخانه‌اي كه بعد از نماز مي‌شد ناهارخوري! و بعداً هم يك اتاق به آن اضافه شد به‌عنوان كتابخانه، روزي هم كه از سفر به كاشان و مسجد جمكران برگشتيم، پر شد از پتوهايي كه نو بود و تازه خريداري شده و بچه‌ها زنگ تفريح كه مي‌شد مي پريدند زير آن‌ها تا كم‌خوابي شب گذشته را جبران كنند و الحق هم همان 10 دقيقه و يك ربع خوابيدن چقدر ارزش داشت و لذت. و باز هم من چقدر لجم گرفته بود از «حسين بكتاش» كه با ما نيامد به كاشان؛ هم‌او كه اولين دوستم بود در مدرسه و  اگر كسي مي‌گفت شما دو تا يك روز با هم فاميل مي‌شويد مسخره‌اش مي‌كرديم! چه روزهاي قشنگي بود آن روزهاي سال اول، حتي روزي كه آقاي «اشعري» براي بار اول از مدرسه اخراجم كرد و چند روز بعد به پدرم پيغام داد كه بگوييد بيايد، حالا من راضي نمي‌شدم...! يا روز مبعثي كه قرار بود عده‌اي از طلبه‌هاي مدرسه عالي به دست رئيس‌جمهور (مقام معظم رهبري) امامه بگذارند و در آن مراسم «رضا زائري» شعر علي موسوي گرمارودي را خواند و براي اين‌كه حداقل سرش پشت تريبون ديده شود زير پايش تخته گذاشتند! آن روز به او افتخار كردم.

يا شب‌هايي كه با «مجيد رمضاني» براي چسباندن پوسترهاي تبليغات انتخاباتي در خيابان‌ها پرسه مي‌زديم و يك شب كه تصادف كرديم، چه نقشه‌اي كشيديم تا فرار كنيم!

و بالاخره يادم آمد از اولين روز سال تحصيلي 65 ـ 64 كه از روزهاي محرم بود و بچه‌ها روي پله‌هاي ساختمان كتابخانه نشسته بودند دو‌به‌دو با هم دوست شده بودند و هم‌صحبت. از همه بيشتر قيافه مرحوم «اختري» در ذهنم است كه در كنار گروهي از بچه‌ها در حال تماشاي بنز ضد گلوله آقاي امامي كاشاني بود و داشت براي بقيه از بنزهاي ديگري كه ديده بود تعريف مي‌كرد. بين همه آن‌ها قيافه «مهدي اميدبيگي» بيشتر به دلم نشست كه بوليز مشكي رنگي پوشيده بود و تكيه داده بود به ديوار پله‌ها؛ شايد به‌خاطر اين‌كه با كسي هنوز دوست نشده بود و اگر صداي حسين بكتاش موقع وارد شدن به مدرسه در گوشم نبود كه « اوهو! چه يه‌كتي راه مي‌ره!» ـ كه مطمئن بودم منظورش من هستم ـ از همان روز اول دوستي با مهدي را آغاز مي‌كردم. يادم رفت بگويم در جمع آن روز از همه شلوغ‌تر حسين بكتاش بود و «حجت نصرتي» و شايد از همه آرام‌تر «رضي محمدي»

ديروز هم مهدي اميدبيگي را ديدم كه بيشتر موهايش سفيد شده‌بود، مجيد رمضاني با دختر 6 ساله‌اش آمده بود، همين‌طور سهيل هاشمي ـ كه حالا اسمش را عوض كرده و گذاشته «عبدالمهدي» ـ با پسر 7ـ6 ساله‌اش، و ميرطاهري كه حالا حداقل يك پسر و يك دختر دارد، خيلي از بچه‌هاي دوره‌هاي پايين‌تر هم با اهل و عيال آمده بودند. وقتي براي وضو گرفتن به دستشويي رفتم و چهره خودم را در آينه ديدم، يادم آمد كه من هم چيزي از بقيه كم ندارم با ريش‌هايي كه رو به سفيد شدن هستند و موهايي كه روز به روز بيشتر مي‌ريزند.

پي‌نوشت: اين‌ پست را فقط براي تجديد برخي از خاطره‌ها نوشتم كه مي‌دانستم بازگو كردنشان به كسي بر نمي‌خورد وگرنه خاطرات آن چهار  سال فراموش نشدني به قول آقاي مجتهدي يك كتاب است.