جنگ ایران و عراق در منچستر!
شب عيد غدير رسيدم منچستر. شهر در التهاب بود: تيم فوتبال منچستر يونايتد مسابقه مهمي داشت و اكثر مردم در رفت و آمد به ورزشگاه معروف شهر بودند.
اما در گوشه اي از شهر، در "انستيتو اسلامي منچستر"، عدهاي ايراني و معدودي هم عرب و افغاني دور هم جمع شده بودند تا شب عيد را با خوشي سر كنند و به اين بهانه ديدار تازه كرده، روبوسي كنند و عيد مباركي بگويند و بشنوند. جوانان و نوجوانان ضمن حضور در مراسم، پيگير مسابقه فوتبال هم بودند و با شور وشوق از گلهايي كه "آندرانيك تيموريان" در بازي اخير تيم بولتون (شهري در نزديكي منچستر) به ثمر رسانده بود ياد مي كردند كه: "عجب گلي بود!"
اكثر ايرانيان مقيم منچستر يا دانشجواند يا عضو هيئت علمي دانشگاه و يا اساتيدي كه براي گذراندن فرصت مطالعاتي به اين شهر دانشگاهي آمدهاند. آن شب با افراد زيادي آشنا شدم؛ استادي كه در ايران مدير مسئول يك نشريه استاني است و در دانشگاه منچستر هم براي عدهاي كلاس آموزش زبان فارسي داير كرده و از اين راه نه تنها درآمدي ندارد كه براي تهيه كتاب فارسي آموزي، از جيب خودش هم خرج ميكند، يا مدير مدرسه ايرانيان كه به همراه همسرش معلم مدرسه و سرايدار آن هم هست و نظافت مدرسه را هم خودش به عهده دارد.
اما از همه جالب تر دكتري بود كه يك پا و يك دستش قطع شده بود و آن دست سالمش هم يك انگشت كم داشت. اين آقاي دكتر كه مورد احترام همه ايرانيان حاضر در مراسم بود نظرم را جلب كرد. مي گفتند جانباز است و با بورسيه دولت آمده و به تازگي PHD گرفته است. تا پايان مراسم و حتي بعد از شام بيشتر با او آشنا شدم و فهميدم كه اهل خوزستان است و از خانوادهاي است كه چند شهيد دادهاند و خودش هم آنطور كه ميگفت دو برابر ظاهر، اعضاي داخلي بدنش مجروح است. پزشك است و به همراه همسر و سه فرزندش در منچستر زندگي ميكند تا پس از اخذ فوق تخصص به وطن بازگردد. آخر شب يكي از هموطنان "ماشين دار"، او و خانوادهاش را به منزل رساند و يكي ديگر مرا به هتل.
فردا صبح كه روز عيد غدير بود بر حسب اتفاق گذارم به منزل همان دكتر افتاد و به همراه چند آقاي دكتر ديگر مهمانش شديم. با گز شيرين اصفهان از ما پذيرايي كرد كه اولين شيريني عيد غدير امسال ما بود. در اين مهماني فرصتي پيش آمد تا داستان دلاورياش در غربت را بشنوم و اين قهرمان گمنام را بهتر بشناسم.
بعد از كمي خوش و بش و شوخي ـ كه لازمه شوخ طبعي بچههاي جبهه است ـ و پيشنهاد او كه براي پيدا كردن سيد در منچستر در خانهها را بزنيم شايد كسي براي عيدي دادن پيدا كنيم، سخن به وضع مزاجياش كشيده شد و فهميدم كه هفت سال در ضمن تحصيل، به خاطر بيماريهاي مختلفش بطور متناوب در بيمارستان بستري بوده و در همين مدت PHD گرفته است. در مورد موضوع تزش پرسيدم كه برايم جالب بود :«ژن درماني نوعي از سرطان حاد خون»، كه به گفته خودش براي اولين بار در دنيا صورت گرفته است! داشت موضوع تز را بيشتر توضيح ميداد كه ناگهان حالش دگرگون شد و اشك در چشمان خستهاش حلقه زد. او نميتوانست از اين هفت سال صحبت كند و از ظلمي كه از طرف استاد راهنماي عراقياش كشيده بود سخني نگويد. به قول خودش اين استاد راهنما ميخواست كار نيمه تمام صدام را تمام كند و از بيمارستاني كه در آن كار كرده بود با عنوان "شكنجهگاه" ياد مي كرد! مي گفت:« اسمش خالد بود، اما هيچ دين و ايماني نداشت. از مسلمانان متنفر بود طوري كه يك دختر ليبيايي را به خاطر داشتن حجاب آنقدر تحت فشار قرار داد كه دختر بيچاره قيد PHD را زد و به كشورش بازگشت.» از دردسرهايي كه خالد برايش درست كرده بود مي گفت: اين كه او را در تهيه تزش نه تنها رها كرده بود كه مانع تراشي هم مي كرد: مجيد را كه پاي چپش از بالاي زانو قطع شده بود و دست راستش از آرنج، وقت و بيوقت و بيشتر در ساعات نيمهشب به بيمارستان محل تحقيقش فرا ميخواند و سعي ميكرد طوري وانمود كند كه امكان ادامه كار براي اين جانباز ايراني فراهم نيست.
با تظاهر به فساد در برابر او، تنها گذاشتنش در بيمارستان و حتي احضار كردنش در اوقاتي كه او به خاطر بيمارياش در بيمارستان ديگري بستري بود، آنچنان در ذهن مجيد اثر گذاشته كه امروز بعد از گذشت سه سال از اين ماجرا به سختي از آن ياد ميكرد. اما مجيد خستگي ناپذير بود، قهرماني بود كه به گفته خودش ۸سال با اربابان خالد جنگيده بود و كم نياورده بود، پس نميتوانست اين ميدان را خالي كند . مي گفت:« تصميم گرفتم علاوه بر اين كه با شكنجههاي خالد كنار ميآيم، خودم به تنهايي تزم را پيگيري كنم . سختيهاي زيادي سر راهم بود، مثلاً براي استفاده از آزمايشگاه اورانيوم ساعات آخر شب را انتخاب ميكردم كه آزمايشگاه خلوت بود و كسي متوجه من نبود كه بدون استاد راهنما و با اين وضعيت ظاهري در حال كارم. در آزمايشگاهي كه كار در آن به قول معروف حداقل پنج دست لازم دارد، من با يك دست كار مي كردم . تازه از يك همان يك دست هم يك انگشت داشتم!»
خلاصه آقا مجيد با اين وضعيت توانست تز خود را ارائه دهد و بدون حضور خالد در جلسه دفاعيه از پروفسوري يهودي كه ممتحن بود، نمره A بگيرد!
از اينجا پاتك مجيد شروع شد. مي گفت:« بعد از اين كه نمره قبولي در مدرك PHD گرفتم، به آن پروفسور يهودي گفتم كه تا حالا صبر كردم چون نميخواستم در قضاوت شما تأثير بگذارم. اما بدانيد كه من نه تنها بدون كمك دكتر خالد كارم را انجام دادهام، كه هفت سال سنگاندازيها و مانعتراشيهايش را تحمل كردم. پروفسور يهودي دهانش از تعجب باز مانده بود و وقتي مدارك مستدل مرا ديد، همانجا از من عذرخواهي كرد و قول داد كه جبران كند. يك هفته بعد عذرخواهي رسمي دانشگاه منچستر از طريق همان پروفسور همراه با خبر اخراج خالد از دانشگاه به من ابلاغ شد تا بار ديگر طعم ظفر پس از صبر را در برابر دشمن بعثي بچشم!»
نام دكتر مجيد كابلي را به خاطر بسپاريد و براي سلامتي اش دعا كنيد!
از 10 سال پيش روزنامه نگاري را با خبرنويسي شروع كردم و با خبرنگاري، گزارشگري، نمونه خواني، ويراستاري، عكاسي، ستوننويسي، دبيري سرويس، دبيري تحريريه، سردبيري و معاون سردبيري ادامه داده و ميدهم. نوشتن را دوست دارم چون تنها راهي است كه براي انتقال افكار و ايدههايم بلدم.