شب يلدا در لندن
شب يلدا يا همان بلندترين شب سال، در لندن سردترين شب هم بود: انگار زمستان مي خواست تمام سرماي خود را در يك شب خلاصه كند! معروف است كه در لندن در يك شبانه روز مي تواني هر چهار فصل سال را بيني: صبح هواي بهاري، ظهر گرماي تابستان، عصر سوز پاييز و شب سرماي زمستان. اما آن شب از صبحش زمستان بود؛ همراه با مه معروف لندن. آنقدر غلظت مه زياد بود كه در اتفاقي كم سابقه همه پروازهاي فرودگاه هيترو لغو شد و مسافراني كه عادت به تأخير هاي طولاني پروازها ندارند، براي يك شب هم كه شده طعم در فرودگاه خوابيدن را چشيدند!
از شب يلدا در لندن مي گفتم! اينجا هم شب يلدا، عروسي ميوه فروش ها وآجيل فروش هاست! اينجا هم از چند شب قبل روي تلّ هندوانه ها تابلو مي زنند كه «هندوانه شب چله يادت نره!»، با اين فرق كه اين بازار گرمي فقط در چند مغازه ايراني است كه تعدادشان از انگشتان دو دست فراتر نمي رود. قيمت ها هم كه ... نيازي به گفتن نيست؛ يكي از كارهاي هر روز من و امثال من در اينجا، اين است كه همه چيز را با ايران مقايسه مي كنند، مثلاً در اينجا جشني دارند به نام «هالووين» كه تقريباً دو ماه پيش برگزار شد. اين جشن كه براي خودش فلسفه اي دارد، بر ترسيدن و ترساندن بنا شده، طوري كه حتي شبكه هاي مختلف تلوزيوني هم در اين ايام فقط فيلم هاي ترسناك پخش مي كنند و مثل قاشق زني چهارشنبه سوري، بچه ها با پوشيدن لباس هاي جادوگران و به صورت زدن ماسك هاي ترسناك، به در خانه ها مي روند ـ آن هم در سياهي شب ـ تا صاحب خانه را بترسانند و در عوض شكلات و يا چند سكه پول از ساكنان مي گيرند!
يكي از كارهاي همگاني در اين جشن اين است كه بر سر در هر خانه اي يك كدو حلوايي ـ كه توي آن خالي شده، با چاقو جاي چشم ها و دهان درآمده و چراغي داخلش روشن است ـ آويزان شده، به اين اعتقاد كه هيچ روح شيطاني و خبيثي به داخل خانه راه نيابد! و انصافاً كه هيبت ترسناكي دارند اين فانوس هاي كدويي! غرض از اين همه طول و تفسير اين بود كه قاعدتاً بايد بازار كدو حلوايي در آن ايام گرم بوده و قيمتش سر به فلك بزند. در حالي كه چنين نيست و فروشگاهها به همين مناسبت بخش جداگانه اي براي فروش كدوحلوايي درست مي كنند با قيمت هاي تخفيف خورده در حالي كه در همين شهر در مغازه هاي ميوه فروشي ايراني، شب يلدا قيمت هندوانه و انار ايراني چند برابر مي شود.
گفتم انار، داغ دلم تازه شد! اينجا كه انار ندارد، يك نوع انار هست كه از اسپانيا مي آيد، كمي از گردو بزرگتر است، مزه اش هم چندان به انار نمي ماند، اما قيمتش هر كدامش معادل ۲ كيلو انار ناب ساوه - البته در ميوه فروشي هاي ايران ـ است! آب انارش هم همينطور، چند وقت پيش كلي پول دادم براي يك پاكت ۵/۱ ليتري آب انار كه روي آن نوشته شده بود آب انار ايراني، اما مزه شربت سينه مي داد! يك بار هم كه در يك فروشگاه بزرگ انار هاي درست و حسابي و به قول خودمان مشتي(!) ديدم، رويش برچسب خورده بود كه از اسراييل است! از خريدنش پشيمان شدم؛ احساس كردم اگر به آن چاقو بزنم به جاي آب انار، خون مردم فلسطين بيرون مي زند! اما در فروشگاه هاي ايراني، انار ايراني هست، و البته به قيمت خون پدر ميوه فروش!
برگردم به شب يلداي لندن ـ كه به حساب من ديشب است و به حساب ايران نشينان پريشب. در آن شب سرد و در مه غليظي كه چشم، چشم را نمي ديد، از يك مغازه عربي ۳ عدد انار خريدم هركدام يك پوند. ايراني نبودند چون قيمتشان آنقدر گران نبود و برچسب هم داشتند؛ اسپانيايي هم نبودند چون هركدام به اندازه كله گربه بزرگ بوده و نيم كيلو وزن داشتند، اما اميدوارم اسراييلي نبوده باشند!
خلاصه! بي خيال هندوانه و با انار هاي خريداري شده، خودمان را به خانه يكي از هموطنان مهمان كرديم كه آجيل شب چله را هم خورده باشيم! سر راه در ايستگاه قطار مقصد، بوي دل انگيز هندوانه فضا را پر كرده بود: شايد هموطني در مسير منزل هندوانه از دستش افتاده... اما هرچه گشتم اثري از هندوانه شكسته روي زمين نبود.
جاي همه شما خالي! شب يلداي ما در غربت، اما با صميميت يك جمع چهار نفره و با صرف انار و آجيل و انگور و البته چاي سپري شد. گرچه شب تعطيلي نبود، ولي بي انصافي بود در طولاني ترين شب سال، قبل از نيمه شب به خانه برگرديم!
از 10 سال پيش روزنامه نگاري را با خبرنويسي شروع كردم و با خبرنگاري، گزارشگري، نمونه خواني، ويراستاري، عكاسي، ستوننويسي، دبيري سرويس، دبيري تحريريه، سردبيري و معاون سردبيري ادامه داده و ميدهم. نوشتن را دوست دارم چون تنها راهي است كه براي انتقال افكار و ايدههايم بلدم.