تبليغاتX
کافه انار
شکوفه اول | انار انبار | پست الکترونیک
طلبه کبابی

هم داشت كباب باد مي‌زد و هم با صداي قشنگي زده بود زير آواز، چند ساعتي از روز اربعين گذشته بود و مرد جوون با اون ريش نسبتاً بلند مشكي رنگش داشت مشتريايي كه براي تهيه شام يك روز تعطيل مراجعه كرده‌بودن رو، راه مي‌انداخت؛ يكي از اون مشتريا هم من بودم كه بعد از مدت‌ها هوس كرده‌بودم از يكي از كبابي‌هاي قديمي ـ نه كباب‌سراها ـ كباب واقعي بخرم. شعر خيلي قشنگي بود، هم مناسب روز اربعين و هم داراي مضامين عرفاني، وقتي ديد حسابي رفتم تو كوك صداش ازم پرسيد: «باورت مي‌شه تا حالا چندتا كتاب نوشتم؟» گفتم: «چرا كه نه! كسي كه قصيده به اين بلندو بالايي رو از حفظ مي‌خونه، حتماً هم بايد اهل نوشتن و خوندن باشه، راستي! چطوري اين همه شعر رو حفظي؟ اونم اين شعر پر از كلمات فلمبه سلمبه؟!» جوابش تعجبم رو بيشتر كرد: «خب آدم راحت مي‌تونه شعر خودشو حفظ كنه» فهميدم با يك كبابي معمولي سروكار ندارم. پس شروع كردم به يك استنطاق مفصل تا بفهمم طرفم يك طلبه است كه مدتي شاگرد آقاي مجتهدي بوده و حالا توي قم درس مي‌خونه و روزايي كه درسا تعطيله مياد تهران و تو همين مغازه كبابي كمك دست پدر زنش مي‌شه. مي‌گفت: «هركسي سه تا پدر داره؛ يكي پدر خودش، يكي پدر زنش و يكي هم استادش، منم دارم حق پدرزنمو ادا مي‌كنم» مي‌گفت: «ديشب تا صبح نخوابيدم تا حليم صبح اربعين آماده بشه؛ آخه سفارشاي زيادي داشتيم از مجالس عزاداري كه مي‌خواستن صبحونه حليم بدن و حالا هم مشتري زياده مثل همه شبايي كه روز قبلش تعطيله» از بس روح بلند خودشو به رخم كشيده بود، روم نشد ازش بپرسم پولي هم بابت اين كارش مي‌گيره يا نه؟ وقتي ازش پرسيدم چرا نوشته‌هاتو چاپ نمي‌كني؟ جوابي شنيدم تا از سؤالم شرمنده بشم: «واسه اين نمي‌نويسم كه خودمو به ديگران ثابت كنم، واسه اين مي‌نويسم كه خودمو به خداي خودم ثابت كنم؛ پس قرار نيست اين وسط، كس ديگه‌اي هم باشه، شنيدي مي‌گن رسد آدمي به‌جايي كه به‌جز خدا نبيند؟ من مي‌گم رسد آدمي به‌جايي كه به‌جز خدا نباشد كه ببيند» و كيسه پلاستيكي حاوي نون و كباب سفارشي‌ام رو بهم داد.

ديشب يكي از خاطره‌انگيز ترين نون و كباب‌هاي عمرمو خوردم! جاتون خالي!

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 21:49 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar