تبليغاتX
کافه انار
شکوفه اول | انار انبار | پست الکترونیک
بازگشت ريش

داشتن يا نداشتن ريش يكي از مسائلي است كه معمولاً در جامعه ما ملاك قضاوت قرار مي گيرد: بچه مسلمون، قرتي، بچه مثبت، حزب اللهي، بسيجي، سوسول و صفاتي از اين قبيل، در صورت داشتن يا نداشتن ريش است كه به فرد موصوف تعلق مي گيرد؛ البته در نگاه اول.

اما چند سالي است كه در كشور ما هم صرف ريش داشتن نمي تواند تعيين كننده ظاهری شخصيت هركسي باشد، بلكه مدل هاي مختلف ريش ـ از لنگري و خنجري و بزي گرفته تا چكمه اي و پروفسوري و توپي ـ هركدام نوعي ظاهر را براي دارنده اش مي سازد . بعضي ها ريش را به سه نوع (اندك، اندازه و انبوه) تقسيم مي كنند و عده اي هم به با سبيل و بي سبيل.

حالا كاري به انواع ريش نداريم، مهم اين است كه ريش گذاشتن در ايران هم مثل ساير نقاط دنيا مد شده است. اما در اينجا آنچه جاي تعجب دارد، گرايش شديد جوانان به ريش گذاشتن معمولي است:همان كه در بين جوانان متدين ما به عنوان محاسن شناخته مي شود؛ نه مدل دار و نه طالباني: چيزي بيشتر از ته ريش اما تميز. اوايل فكر مي كردم فقط اين منم كه از اين مد جديد تعجب مي كنم اما هفته پيش كه در روزنامه گاردين گزارش مفصلي در اين زمينه چاپ شد، ديدم گزارشگر اين روزنامه هم تعجب افكار عمومي را منعكس كرده است.

نويسنده در ابتداي گزارش خود به اين نكته اشاره كرده كه پس از افول هيپي ها در دهه ۷۰ ميلادي ديگر در الگوهاي مد مردانه جايي براي ريش نبود اما اين روزها برخي ستاره هاي پاپ و هنرپيشه هاي سينما و تلوزيون، ريش گذاشتن را بين جوانان غربي رواج داده اند.

قسمت جالب اين گزارش نظرات جواناني است كه در گفت و گو با گزارشگر روزنامه از انگيزه خود براي ريش گذاشتن گفته اند كه پيروي از مد، فقط دليل عده اي از آن ها بوده، آن هم يكي از دلايل. ساير انگيزه ها از اين قبيل بودند: با شخصيت تر به نظر رسيدن مردان ريش دار، جلوه مردانه داشتن در برابر رشد روز افزون همجنس گرايي و زن نمايي مردان همجنس گرا، توجه بيشتر دختران به مردان ريش دار، مورد پسند واقع شدن از سوي همسر يا دوست دختر خود، تناسب لباس هاي مردانه با صورت ريش دار و تفاوت داشتن با زنان!

اين در حالي است كه هر روز در رسانه هاي اينجا مردانی به عنوان مسلمان تروريست نشان داده مي شوند كه مانند مسلمانان تندرو( بخوانيد وهابي و سلفي) داراي ريش هاي انبوهي اند كه حتی در مواردي حجم ريش آنها دو برابر حجم كل صورتشان است!

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 2:50 | 
قاتل همان مقتول است!

 

یکی از عجایب دنیای قضاوت این است که معمولأ در پرونده های قتلی که یافتن قاتل سخت یا دردسر ساز است، شخص مقتول یا یکی از مقتولان به عنوان عامل اصلی قتل معرفی می شود. در طول چند سال خبرنگاری در حوزه حوادث شاهد نمونه های زیادی از این دست بودم. شاید مهم ترین و فراموش نشدنی ترین آن مربوط به پرونده یکی از آقازاده ها بود که در بدو امر و قبل از دادرسی، از سوی  یکی از نهادهای مسئول ـ که اتفاقاً مقتول از نیروهای همان نهاد بود ـ در اطلاعیه ای اعلام کرد که مقصر اصلی همان مقتول بوده! و اگر پیگیری روزنامه ها و خبرنگاران نبود شاید قاتل به خاطر این عمل قهرمانانه خود مدال شجاعت هم می گرفت؛ اما سرانجام آقازاده مذکور به پرداخت دیه محکوم شد.

در پرونده های مربوط به حوادث ملی هم معمولاً کسی به عنوان متهم اصلی معرفی شده و می شود، که در قید حیات نیست و امکان دفاع از خود را ندارد؛ راننده قایق در پرونده استخر پارک شهر و راننده اتوبوس حامل دانشجویان ـ که خودشان جزو قربانیان این دو حادثه بودندـ و یا از همه کلیشه ای تر، خلبانان هواپیماهایی که در چند سال اخیر سقوط کرده اند (از جمله هواپیمای سی ۱۳۰ حامل خبرنگاران که همین هفته پیش سالگرد شهادتشان بود)، همگی مشمول قانون «قاتل همان مقتول است» شدند.

اما این قانون، مخصوص ایران یا کشورهای جهان سوم نیست، بلکه در انگلیس هم اجرا می شود: چند روز پیش اینجا اعلام کردند که بالاخره بعد از ۹ سال بررسی پرونده مرگ دایانا و نامزدش در پاریس، که با صرف دو میلیون پوند هزینه و توسط ۱۳ کارآگاه زبده صورت گرفته، معلوم شد عامل اصلی حادثه، راننده اتومبیل(صاحب عکس فوق) بوده که خودش هم جزو کشته شدگان است! باز صد رحمت به ایران که اگر راننده و خلبان و قایقران، به عنوان قاتل معرفی می شوند دیگر این همه زمان و پول و وقت کارآگاهان زبده(!) تلف نمی شود و ظرف چند روز به همان نتیجه ای می رسند که فرنگی ها در ۹ سال!

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 16:3 | 
رنگ کریسمس

پشت خونه‌اي كه ما توش زندگي مي كنيم يه خيابون باریكيه به اسم « وايت كراس» كه از قرن هفدهم ميلادي (يعني بيش از ۳۰۰ سال پيش) محل برگزاري جشنواره هاي غذاست و هر دو ماه يكبار دو طرف اين خيابون باريك و كوتاه پر ميشه از غرفه هايي كه با داربست فلزي ساخته شده و سقفشون هم چادر هاي سفيده، البته چون اين منطقه كاملأ تجاريه و بين برج هاي تجاري كمتر ساختمون مسكوني ديده مي شه، هميشه چند غرفه تهيه غذا در حال فعاليتند و ظهر كه ميشه مشتري ها ـ كه  اكثراْ كارمندان دفاتر اداري هستندـ جلوي اين غرفه ها صف مي كشن . به همين خاطر هميشه چند تا دستفروش هم به اميد پيدا كردن مشتري از بين كارمند هاي گرسنه، بساطشونو تو اين خيابون پهن مي كنن...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 6:0 | 
خوک ها و آدم ها!

روزنامه‌هاي روز پنجشنبه لندن در ميان خبرها و تحليل‌هاي روزانه خود، از مرگ همسر ۱۹ ساله «جورج كلوني»، ستاره معروف هاليود، نوشتند كه ظاهراً هفته گذشته از دنيا رفته و درست يك ساعت پس ار آن خبرنگار «يو اس اي تودي» كه براي مصاحبه با كلوني به خانه او رفته، از این موضوع باخبر شده است. اما خبرنگار مزبور آنچنان از شنيدن اين خبر شوكه شده كه تا ديروز صدايش درنيامده بود؛ بله دوست و همنشين آقاي كلوني نه يك زن كه يك خوك نر نيمه كور ويتنامي بوده كه سالها از آرتروز هم رنج مي‌برده! شدت ناراحتي كلوني به حدي بود كه وي به اين آقا يا خانم خبرنگار گفته است: «ماكس ( آقاي خوك فقيد! ) عشق من بود و حالا بخشي از زندگي‌ام را از دست داده‌ام!»

اینجاست که معلوم مي‌شود وقتي «تاليا بالسام»، همسر سابق كلوني، پس از ۴ سال زندگي با وي، از او جدا مي‌شد، به خبرنگاران گفت: «جورج با يك خوك راحت تر است تا با يك زن! »، منظورش چه بوده است. در ميان تحليل هايي كه در اين روزنامه ها چاپ شد از همه جالب تر نظر خانم « برايوني گوردون» در ستون روزانه‌اش در روزنامه «ديلي تلگراف» بود كه خطاب به دخترها نوشت: «ببينيد! مردي كه در فيلم هايش با زنان زيبارويي مانند تري هاچر و رني زلوگر بوده است، يك خوك شكم گنده ۱۵۰ كيلويي را به همه زنان دنيا ترجيح داده است!»

حالا لابد جورج كلوني به دنبال خريد يك خوك ديگر است چرا كه وي در ميان جملات احساساتي و عاشقانه‌اش نسبت به ماكس ، به خبرنگار يو اس اي تودي گفته بود:«اگر شما فقط يك شب با يك خوك بخوابيد، از آدم ها بيزار مي‌شويد!» بيچاره خبرنگار يو اس اي تودي!

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 2:58 | 
دو هفته به یاد ماندنی

 

دو هفته‌اي بود كه حسابي گرفتار بودم: دو هنرمند ايراني مهمانمان بودند و در شهرهاي لندن و منچستر نمايشگاه گذاشتند. دو هنرمند يكي از نسل قديم و يكي از نسل زير ۳۰ سال، يكي پدربزرگ و ديگري جوان، يكي خوشنويس و ديگري تذهيب كار و مينياتوريست، يكي نصرالله افجه‌اي و ديگري سيد عليرضا سعادتمند، اما هردو استاد و چيره دست.

اين دو هفته برايم خاطراتي فراموش نشدني ساخت.  یک روز از ساعت هفت صبح براي سفر به منچستر آماده مي‌شديم و با كمك هم و بقيه دوستان، تابلوها را سوار اتومبيل ون كرديم . مسير ۵/۳ ساعته لندن – منچستر خيلي زود سپري شد وقتي استاد افجه‌اي از خاطرات تلخ وشيرينش مي‌گفت: از گرانترين تابلويي كه تا به‌حال فروخته تا تابلوهاي گرانقيمتي كه بالاجبار يا از روي علاقه و گاهي هم اشتباهي(!) به اين و آن هديه كرده‌است، از تابلوهايي كه گاه تا شش ماه تمام وقتش را صرف خلق آن‌ها كرده و هر كدامشان دفتر خاطراتي هستند از شب هاي تا سحر بيدار مانده و نقش دل را بر بوم كشيده، از اين كه چرا اغلب تابلوهاي خوشنويسي شده و نقاشي خط او، نقش آيات قرآني و يا اشعار ملهم از اين آيات است، از شب مبعثي كه برنامه راه شب راديو و دكلمه‌اي كه توسط مجري برنامه خوانده شد و نتيجه آن تصميم به خلق يكي از شاهكارهايش به نام «مبعث» بود كه رسم آن از همان شب شروع شد و تا ماهها بعد ادامه پيدا كرد و امروز زينت بخش موزه قرآن است، از تابلويي كه در آن ۱۱۰ مصراع شعر رسم شده تا به بهانه آن ۱۱۰ بار نام مولي علي (ع) جلوه‌گر شود و يا بزرگترين و آخرين تابلويش كه تمام سوره بقره در آن به‌صورت نقاشي خط ترسیم شده‌است.

اما گلايه‌هاي استاد هم شنيدني بود: كارشناسي هاي افراد غير كارشناس، ندانستن قدر و ارزش هنرمندان واین ‌كه برخي مسئولان امور مربوط به هنر، چيزي از هنر نمي‌دانند و خنده دار تر از همه، مسئولي كه امضاي استاد را از پاي يكي از آثارش پاك مي‌كند و آن را به نام خود پوستر كرده و منتشر مي‌سازد. هم‌صحبتي با استاد نه تنها در سفر، كه حتي بعد از رسيدن به مقصد هم دلنشين بود. پس از رسيدن به منچستر کار آماده سازی نمايشگاه شروع شد و تا مراسم افتتاحيه ادامه داشت.  ساعت ۱۱:۳۰شب براي صرف شام به رستوران رفتيم و ساعت ۱۲ گذشته بود كه اتاق‌هايمان را در هتل تحويل گرفتيم، تازه ادامه بحث قبلي كه در مسير مطرح بود، شروع شد و ساعت ۳ بامداد به اتاق خودم برگشتم تا صبحانه فرداي هتل را از دست ندهم!

اما عليرضا سعادتمند ـ كه تبدیل به يك دوست صميمي برایم شد ـ ترجيح مي‌دهم بعداً در مورد خاطراتم با او در اين دو هفته بگویم. فقط نامش را به خاطر بسپاريد كه آينده درخشاني در انتظارش است، همين قدر بگويم كه اگر در اين دو نمايشگاه كوتاه، آثار گرانبهاي استاد افجه‌اي به فروش نرفت، در عوض چند تابلوي سعادتمند فروخته شد كه دوتاي آن‌ها را دبيركل فائو خريد و يكي را هم ریيس دفترش.

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 2:55 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar