تبليغاتX
کافه انار
شکوفه اول | انار انبار | پست الکترونیک
نامه ای برای آینده
مطلب زیر دردنامه ای است از دوست و همکار عزیزم ناصر علاقه بندان که بر من منت گذاشته و مهمان کافه ام شده است.

هوالشاهد

سلام. نمي‌دانم الان، يعني سال‌ها و سال‌ها پس از نگارش اين نوشته كه در حوالي نهم ديماه سال 1389 تايپ مي‌شود؛ كجايي و چه‌جوري فكر مي‌كني و حق اين روزهاي گم و گور ما را به كه مي‌دهي؟ طرف كه را گرفتي و آيا زمانه و عبورش از هنگامه پر غباري كه اكنون ما را اشغال كرده، به تو كه رسيده؛ توانسته آنقدر صريح باشد تا به حق دادنت كمك كند يا نه؟ اما اين بي خبر، لختي پيش در برابر هولي كه ناگهان وجودش را عزم فرو بردن داشت، پاسخي سد كرد كه پيش روي تو و آن زمانه قرار دارد. خبري از اينك: تن‌ها زخم برداشته اينجا و زخم‌ها در معرض غبار چركي قرار گرفته كه از فرطِ فقر‌ِ مرهم، ترس از تعفن دردها را مضاعف ساخته. آري برادر و خواهري كه سال‌ها و سال‌ها پس از نگارش اين نوشته نفس مي‌كشي ما دردي داريم و فقر مرهمي؛ مرهم حقيقت. گردباد دروغ اينجا غباري پر از استخوان‌هايي كه گلوهامان را نشانه گرفته و خارهايي كه خواب زير پلك‌ها را خوش مي‌دارند، به پا كرده و چنان است كه خبرهامان به همين ناقصي است كه اكنون خواندي. خدا حافظ.  

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در سه شنبه 14 دی1389 و ساعت 17:35 | 
رزمایش اقتدار در میدان کاج

کسانی که فیلم جنایت میدان کاج سعادت آباد را دیده اند به من حق می دهند تا از همشهریان خودم ناامید شده باشم که چطور حاضرند اینچنین خونسرد شاهد یک جنایت وحشتناک باشند. طوری که گاهی لبخندی هم بر لب داشته و یا از این که دارند یک فیلم سینمایی(!) می گیرند، شاد بوده و تنها به این اکتفا کنند که به مصدوم رو به موت بگویند تو فقط بخواب و تکان نخور تا کمک برسد!

از دیروز که این فیلم را دیدم بارها و بارها از خودم خجالت کشیدم که چنین همشهریانی دارم.

اما تلخ تر از این، نیروی انتظامی است که مأموران جان برکفش از ترس جان خود یک قدم هم جلو نگذاشتند و گذاشتند تا جوان بخت برگشته جلوی چشم این امت همیشه حاضر در صحنه، جان بدهد.

وبازهم بیشتر دلم آنجا سوخت که مردم با دیدن مأموران آنچنان حضور پلیس را به هم اعلام می کردند که انگار همه چیز قرار است ختم به خیر شود و قائله با دستگیری چاقوکش عربده کش و انتقال مصدوم به بیمارستان پایان یابد.

شاید در بیان احساساتم زیاده روی کرده ام و بهتر باشد از دید دیگری به ماجرا نگاه کنم؛ مگر این مأموران همان پلیسی نیستند که یکی دوماه پیش مانور اقتدار برگزار کردند و به صراحت برخورد قاطع خود را با تظاهرات کنندگان نشان دادند. همان برخوردی که از چند ماه قبل در خیابان های تهران و برخی شهرهای بزرگ تمرین کرده بودند. اما چرا برخوردشان در میدان کاج انقدر ضعیف بود؟ شاید اگر این قاتل عربده کش هم دستیند سبز داشت به جای دو مأمور، کل میدان پر از مأموران یگان ویژه می شد و چشم فتنه از حدقه در می آمد! البته ناجا در ادامه برخورد قاطع با متخلفان اعلام کرده با این دو مأمور خاطی برخورد خواهد کرد. من که چشمم آب نمی خورد. پرونده جنایت سعادت آباد قطورتر از جنایات کوی دانشگاه و بازداشتگاه کهریزک که نیست. نهایتا بعد از بررسی های متفاوت هیأت های تحقیق و تفحص نیروی انتظامی و قوه قضائیه و شاید مجلس، مقصر اول همان مقتول شناخته شود که به قول قاتل، ناموسش را دزدیده! و از مأموران هم به خاطر نشان دادن سعه صدر قدردانی شود. بعید هم نیست از قاتل به خاطر پافشاری تا سرحد مرگ بر ارزش هایش دعوت شود تا با شرکت در مانورهای اقتدار و یا احتمالا برخورد با فتنه گران، قاطعیت و تعصب خود را به کار بندد.

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در سه شنبه 18 آبان1389 و ساعت 15:12 | 
آن بوسه و این آغوش

در یکی دو سال گذشته و بعد از آخرین انتخابات صورت گرفته، کشورما شاهد اتفاقاتی بود که شاید در تاریخ خود کمتر شبیه آن را دیده است. اتفاقاتی که آیندگان بهتر درباره آن ها قضاوت خواهند کرد. در میان آن ها انتشار دو عکس بود، گرچه با فاصله زمانی نسبتا زیاد اما به نوعی مرتبط با هم؛ یکی از آن ها سید هنرمندی را نشان می داد که در حال بوسیدن دست سید دیگری بود که در این ایام تریبون های رسمی او را از سران فتنه می دانند و دوران ریاستش را ـ هرچند بخشی از اقتدار نظام بوده ـ سیاه می نمایانند و در عکس دیگر خواننده ای که شهره عام و خاص است در آغوش کسی قرار گرفت که باز همان تریبون های رسمی منتخب مردم می نامندش و این روزها شوی سالانه اش در سازمان ملل را بهانه ای کرده اند برای کر کردن گوش ها از کرامات و فضایلش. آن یکی با همان بوسه در قلب میلیون ها نفر جا گرفت و سید هنرمندان نامیده شد و این یکی آن چنان تخم نفرت پراکند که تصمیم به جلای وطن گرفت و به قول خودش حتی شیرفروش محل هم از برخورد با او اکراه دارد و اگر جرأتش را داشته باشد پشیمانی خود را به زبان عوام هم فریادمی کند هرچند به زبان های دیگر بارها این پشیمانی را ابراز کرده است.

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در چهارشنبه 14 مهر1389 و ساعت 9:38 | 
تقابل احمدی نژاد و قالیباف در گذرگاه شهید مطهری

پیاده روی ضلع جنوبی خیابان شهید مطهری حد فاصل سهروردی تا ترکمنستان این روزها شاهد یک تقابل فرهنگی است؛ در قسمت مقابل شرکت «قدس نیرو» که ظاهرا یک شرکت وابسته به نهادی نظامی و حامی دولت است، به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس، نیم بیشتر پیاده رو را با کیسه های  برنج پر شده از شن که با اسپری، رنگ نظامی روی آن زده شده، مثلا سنگر درست کرده اند تا ضمن سد معبر و گرفتن راه مردم، بهانه خوبی برای زیر پا گذاشتن قانون داشته باشند! در اولین روز این اقدام، نیروهای رفع سد معبر شهرداری، برای برچیدن این کیسه های شن، وارد عمل شدند اما ناگهان گروهی از کارکنان این شرکت با سردادن شعار به دفاع از ارزش های دوران دفاع مقدس! پرداخته و بر عمل غیرقانونی خود تا حدی اصرار ورزیدند که نیروهای شهرداری مجبور به ترک صحنه شدند. بعد از آن یک سری بلوک سیمانی هم به این کیسه ها اضافه شد و نگهبان شرکت هم ظاهرا برای حفاظت از این اثر گرانبهای هنری! در حال نگهبانی است.

اما نتها چند متر آن طرف تر، پارک مادر قرار دارد که پیاده روی جلوی آن هم شاهد سد معبر است اما این بار از سوی شهرداری، با این تفاوت که بخشی از پیاده رو را گلدان های بزرگ پر از گل پوشانده است. طبیعی است که مأموران رفع سد معبر در اینجا برای اجرای قانون اقدامی نکنند. اما در هرصورت در این جا هم قانون زیرپا گذاشته شده است.

این روز ها پیاده روی ضلع جنوبی خیابان شهید مطهری حد فاصل سهروردی و ترکمنستان،  شاهد دو نوع سد معبر است، یکی با گلدان گل و دیگری با کیسه های شن، یکی از طرف شهرداری و دیگری از طرف حامیان دولت، یکی زشت و یکی زیبا. اما هردو غیر قانونی. شاید این تفاوت ناشی از دوطرز تفکر رهبران این دو نهاد باشد.

بیچاره مردمی که حقوقشان چه در عزا و چه در عروسی ذبح می شود!

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در دوشنبه 5 مهر1389 و ساعت 9:57 | 
بنويس! به نام پروردگارت

ديروز روز خبرنگار بود؛ بهانه‌اي تا با تبريكي و برگزاري مراسم تقديري ـ و احيانا تقدير مادي ـ يادي شود از خبرنگاران و روزنامه نگاران. همين تبريك‌ها بهانه‌اي شد تا يادم بيايد من هم روزي خبرنگاري كرده‌ام و هنوز در حسرت آن روزها مي‌سوزم. البته اگر خبرنگار را به معناي عام آن بنگريم هنوزهم مي‌توانم اميدوار باشم كه به اين نام خوانده شوم. و باز هم همين اميد عاملي شد تا بعد از مدت‌ها دست به قلم شوم و بنويسم؛ چرا ننويسم؟ در اوضاع فعلي، برخي سياستمداران عافيت طلب در پاسخ اين سؤال كه چرا سكوت كرده‌ايد؟ مي‌گويند در زماني كه كسي گوشش به حرف ما نيست، نگفتن بهتر از گفتن است، اما براي من كه عافيت طلب هستم ولي سياستمدار نيستم، نوشتن در زماني كه كسي حواسش به نوشته‌ام نيست، نه تنها بي‌ضرر است، كه راهي است براي خالي كردن دردهاي دروني‌ام.

ديروز روز خبرنگار بود و من باز به ياد رسول كاظم نژاد، عكاس شهيد روزنامه كيهان مي‌افتم كه وقتي در حوادث تير 78 از سوي بسيجي‌هايي كه براي حفاظت از روزنامه‌هاي كيهان و جمهوري اسلامي در محدوده خيابان‌هاي لاله زار و سعدي موضع گرفته‌بودند، به اشتباه پايش هدف گلوله قرارگرفت، به عنوان جانباز بسيجي و قرباني اغتشاش‌گران معرفي شد و چند روزي خبر و عكسش سوژه تبليغاتي روزنامه كيهان عليه دولت آن زمان بود، اما مدتي بعد به فراموشي سپرده شد. هركس رسول را ديده و اندك آشنايي با او داشته مي‌داند كه او كمتر اهل شكايت از كسي بود و لي بارها نارضايتي اش را از مسئولان كيهان و شخص شريعتمداري شنيدم كه به او بي توجهي كرده و به مشكلاتش رسيدگي نمي‌كردند. چند سال بعد كه براي تهيه عكس از مانور ارتش با هواپيماي از رده خارج عازم بندرعباسش كرده بودند، به همراه جمع ديگري از همان خبرنگاران مظلوم در حادثه سقوط هواپيما كشته شد تا باز پيكر سوخته‌اش سوژه‌اي باشد براي كيهانيان!

ديروز روز خبرنگار بود و توسط رئيس جمهور از خانواده شهداي خبرنگار از جمله رسول كاظم نژاد تقدير شد. همچنين قرار شد به خبرنگاراني كه سهام عدالت را به رسميت شناخته و فرم تقاضانامه دريافت آن را پر كرده‌اند هدايايي داده شود. داده شود كه چه عرض كنم، خبرنگاران محترم خودشان تشريف ببرند وزارت ارشاد هدايا را تحويل بگيرند و فرم مربوطه را امضا كنند، تا فراموش نكنند چه كسي اين هدايا را مرحمت فرموده‌است! خدا را شكر كه ما نه آن عدالت مرحمتي را به رسميت شناختيم كه سهامش را تقاضا كنيم و نه مشمول اين مرحمت ملوكانه مي‌شويم.

ديروز روز خبرنگار بود و همه اين‌ها در كنار هم باعث شد فراموش نكنم تنها كاري كه بلدم نوشتن است، خوب و بدش را نمي دانم اما فقط بلدم بنويسم، پس مي‌نويسم به‌نام پروردگارم!

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در دوشنبه 18 مرداد1389 و ساعت 18:34 | 
«انقلاب» در مسير «آزادي»

روز پنجشنبه من هم در مسير راه‌پيمايي 22بهمن قرار گرفتم. اما پس از سخنراني رئيس‌جمهور و در مسيري كه اكثر راه‌پيمايان خسته از مسير رفته، در حال بازگشت بودند. گذشته از كف خيابان كه پر از پوسترها و تراكت‌هاي استفاده شده يا نشده و ليوان‌ها و ظروف يكبار مصرف البته استفاده شده، بود، در جاي جاي خيابان، با اين‌كه مراسم رو به پايان بود هنوز هم پوسترهاي چهار رنگ نهادهاي مختلف توزيع مي‌شد؛ برگه‌هاي گلاسه منقش به تصاوير رهبران و شعارهاي مورد نظر ارگان‌هاي دولتي. جالب اين كه در آن هواي ابري يكي از بانك‌هاي دولتي، طرفه ابتكاري به خرج داده و آفتابگيرهاي كاغذي حاوي شعارهاي مورد نظر را توزيع كرده بود. اما گذشته از اين بذل و بخشش‌هاي كاغذي و ايستگاه‌هاي صلواتي رنگ‌وارنگ، آنچه بيشتر براي من اهميت داشت، چهره‌هاي متفاوت شركت كنندگان در مراسم بود...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در دوشنبه 26 بهمن1388 و ساعت 18:49 | 
مجلس محفل كشون

صحبت‌هاي دكتر دادكان در برنامه اين هفته 90 يكي از برنامه‌هاي جنجال‌ساز اين روزهاي رسانه ملي(!) بود. تحليل‌ها و نگاه‌هاي متعدد و متفاوتي نسبت به اين برنامه به رشته تحرير درآمد كه يكي از آن‌ها اثر خامه دوست و همكار گرانقدرم جناب آقاي ناصر علاقه‌بندان است. ايشان منت نهاده و كافه مرا به مطلب وزين خود آراستند.

مجلس محفل كشون

مجلس دادكان را در اولين مواجهه، مي‌توان يك اتفاق يا رويدادي مبتني بر دورخوردن برپاكنندگان اين مجلس دانست. كمي بيشتر اما كه در اول و آخر رخدادي كه دوشنبه شب گذشته در شبكه سوم سيما و در آن برنامه پر بيننده تلويزيون تامل مي‌كني ماجرا جور ديگري خود را نشان مي دهد.

اصلا بگذاريد جوري ديگري به مطلبي كه از آن مجلس دريافته و بنا دارم منعكس كنم، ورود يابم. فرض كنيم برپا كنندگان برنامه، سرشان كلاه نرفته و از عزم دادكان دستكم، كمي تا قسمتي با خبر بوده‌اند. بخشي و بلكه بخش نسبتا زيادي از واكنش‌ها به آن مجلس، از درون اردوگاهي كه رسانه ملي هم به آن منتسب است، شبيه واكنش‌هاي عجولانه‌اي كه از همان ناحيه اين روزها ديده ايم، نيستند و البته اين واقعيت به فرض مزبور كمك مي كند.

خب، با آن تامل و اين فرض؛ مي‌توان گفت تابوي ايراد گرفتن از محفل مشائيسم دوباره شكسته‌ است. تابويي كه يكي از اعضاي  محفل، دو باره ايجاد و مستحكمش كرده بود، او به مدد آن جمله معروف "خس و خاشاك" و همه زمينه‌هايي كه در مناظره‌ها و سخنراني‌هاي ارديبهشت و خرداد چيده بود بستري فراهم آورد كه عصبانيت‌ها و بعد بروز تظاهراتي كه هر چه زمان از آنها عبور كرد، بيشتر به اغتشاش آغشته مي‌شد، پيامد بديهي و طبيعي آن زمينه‌ها و اين بستر بود. مجلس دادكان اما بار ديگر دارد پنبه‌هاي زيرك‌ترين عضو محفل مشائيسم را رشته مي‌كند. البته پشت دوربين و مدت‌ها و هفته ها پيش از اين مجلس، ايده‌اي كه از طرفدارن كافي و بلكه زياد در اردوگاه عقلا برخوردار بود، بنا داشت مشائي، مرد دوم كابينه نباشد كه البته اين ايده تنها موفق شد بزك توفيق روبري آيينه بر صورت خود بمالد. عزمي، محصولي را نگذاشت وزير كشور بماند اما سر زير برف كرد تا محصولي به وزارت‌خانه‌اي برود كه دفتر آقاي وزير بر ساحل اقيانوسي از پول بنا شده است. عزم ديگري هم خود را گفتار علي‌آبادي كرده كه كار را توانسته به برنامه اي كه به مجلس شاه كشي بدل شد، بكشاند اما غافل از آن است كه شب آنقدر دراز است كه حالا حالاها تمام نخواهد شد.

استنباط شما از مجلس دادكان هنوز هم همان است كه پيش از خواندن اين سطور بود؟

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در جمعه 18 دی1388 و ساعت 3:31 | 
از لندن تا قیامدشت

سه سال پیش در چنین روزهایی اولین پست این وبلاگ را نوشتم و به این شکل کافه‌ام افتتاح شد. در ابتداي کار چون برای انجام کاری به طور موقت ساکن لندن شده بودم قرارم بر این بود آنچه آنجا می‌بینم را برای دیگران نقل کنم و تا حدودی توانستم حس گزارشگری خود را ارضا کنم و پس از بازگشت به ایران هم اتفاقات معمولی و روزمره سوژه مطالبم شد. ولي در پنج شش ماه گذشته کافه انار هم دستخوش توفان وزنده در کشور شد و تا حدود زیادی ترجیح دادم دغدغه‌های ذهنی‌ام را در ذهن خودم نگه دارم و کمتر برای دیگران عرضه کنم. اما دو سه هفته پیش اتفاقی افتاد که بدون شک در محتویات این کافه بی‌تأثیر نخواهد بود.

امسال هم مانند چند سال اخیر در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرده بودم و چون بنا را بر این گذاشته بودم که آخرین سال شرکتم در این آزمون باشد، برای اولین بار در کنکور دانشگاه آزاد هم شرکت کردم. اما در شهریورماه که متوجه شدم در هیچکدام پذیرفته نشده‌ام عزمم را براین جزم کردم تا برای ادامه تحصیل عازم یکی از کشورهای خارجی شوم. اواخر مهر ماه بود که تلفنی مطلع شدم در تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد پذیرفته شده‌ام. پس ادامه تحصیل در کشور را به خروج از مرزها ترجیح دادم و دو سه هفته‌ای است که به سلامتی شما شده‌ام دانشجوی کارشناسی ارشد رشته علوم ارتباطات اجتماعی در دانشگاه آزاد واحد تهران شرق. اما این واحد تهران شرق، اسمش تهران است و جایش ۱۰ کیلومتر بیرون تهران و در جاده مشهد قرار گرفته، یعنی در شهرکی به نام قیامدشت که شاید اسمش را نشنیده باشید شاید هم شنیده باشید. فقط به همین اشاره کنم که قیامدشت در ۵ کیلومتری پاکدشت است، اما از توابع منطقه ۱۵ تهران شناخته می شود. مفصلاً در پست بعدی از این دانشگاه و کلاس‌های ترم اول آنجا خواهم نوشت.

بنابراین بهتر است بگویم که در سه‌سالگی کافه انار باید بیشتر انارها را از قیامدشت برایتان بیاورم.

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 24 آبان1388 و ساعت 16:46 | 
جومونگ در تهران

ديروز تهران يه جورايي لرزيد، نه به خاطر يكطرفه شدن خيابون ولي عصر، بلكه به خاطر حضور جناب جومونگ (كه اسم واقعي شو نمي دونم) در گوشه‌اي از شهر بود تا باعث بشه خيل عظيم مشتاقان اين هنرپيشه خوش شانس براي عرض ارادت، خودشونو به اون برسونن. البته از اونجايي كه ساعاتي از روز گذشته مركز همايش‌هاي صداوسيما ميزبان جومونگ خان بود، شايد بشه گفت شلوغي خيابون وليعصر علاوه بر يكطرفه شدن دليل ديگه‌اي هم داشته.

حالا چطور ميشه يك سريال انقدر توي مردم ما نفوذ مي‌كنه؛ يا اين كه انقدر اين سريال جذاب هست كه براي ديدنش يك خانواده آباده‌اي دختر 4 ساله شون رو تو بيابون ول كنن تا از سرما هلاك بشه! و اون جوون اصفهاني از فرط علاقه به جومونگ تصميم بگيره اسم خودش رو عوض كنه تا از اين به بعد همه به اون نام بيگانه صداش كنن! و يااين كه مردم ما اينقدر بي‌جنبه‌ان و زود جوگير مي‌شن! شايدم هردوتاش! كه البته بايد يك همايش سراسري در همون سالن همايش‌هاي صداوسيما تشكيل بشه براي ريشه‌يابي اين قضيه (خداييش جدي گفتم). البته در اين كه مردم ما زود جوگير قهرماناي سريال ها مي‌شن شكي نيست؛ اگه اوشين و هانيكو رو يادتون رفته باشه حتما يانگوم رو يادتون نرفته، فكر هم نكنيد اين جوگير شدن مربوط به هنرپيشه‌هاي چشم بادومي هست. اين تقدير ماست كه بعد از انقلاب گرفتار سريال‌هاي شرقي شديم وگرنه قبل از انقلاب همين شيفتگي‌ها نسبت به هنرپيشه‌هاي غربي ابراز مي‌شد والبته مورد شماتت هم روشنفكرها و هم علما قرار مي‌گرفت. ولي اين روزها براي علما خيلي مهم نيست كه مردم براي دسته گل دادن به جومونگ صف آنچناني بكشن و آخرش هم آرزوي گل دادن و درنتيجه، امضا گرفتن به دلشون بمونه. روشنفكرها هم گرفتار اين شدن كه بالاخره جمهوريت از اسلاميت جدا بشه يا نشه!

اما صداوسيما خوشحال از پخش سريال‌هاي كيلويي كره‌اي كه پول خريد صدها قسمت اونا خيلي كمتر از ساخت يك سريال داخليه، اين هنرپيشه كره‌اي رو كه حتي شايد توي كشورش همسايه‌هاش هم نشناسندش، با اهن و تولوپ دعوت كرده توي سالن‌ همايش‌هاي خودش و از اون طرف خبرنگاراي خارجي نديده ما ـ كه اونا هم چون جزو همين مردم جوگير شده هستن ـ با حضور پر رنگ خودشون گرماي خاصي به اين كنفرانس خبري دادن كه حتي از كنفرانس خبري رئيس‌جمهور هم شلوغ تر شده بود و با سوال‌هاي فرهنگي خودشون از قبيل طرفدار قرمز هستين يا آبي؟ يا اينكه نظرتون در مورد مهمان‌نوازي ايرانيا چيه؟ سعي كردن خوراك‌ فرهنگي غني براي خواننده‌هاشون فراهم كنن!

در اين بين واقعاً بايد به قدرت رسانه تصويري اذعان كرد و همونطور كه چند وقت پيش به يكي از دوستان گفتم اگه «ژان كازنو» اينجا بود و اين تأثير شگرف صداوسيماي ما رو مي‌ديد، حتماً كتاب «قدرت تلویزيون» رو دوباره مي‌نوشت! فقط من موند‌م كه اگه صداوسيماي ما انقدر قدرت نفوذ داره چرا همه 40 ميليون نفر به احمدي‌نژاد رأي ندادن؟! شايدم دادن، كي مي‌دونه!

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 13:10 | 
اگر دیروز "حسین" زنده بود

ديروز ميدان ونك شلوغ بود، بالاي ميدان تا خيابان ميرداماد و حتي داخل خيابان ميرداماد هم عده‌اي از مردم تجمع كرده و شعار مي دادند. ظاهراْ در چهلم افرادي كه روز 25 خرداد بعد از راهپيمايي تاريخي ميدان امام حسين(ع) تا ميدان آزادي در بلوار محمد علي جناح، به دست نظاميان مستقر در قرارگاه 117 عاشورا به شهادت رسيدند، گروهي از مردم جمع شده‌ بودند تا به اعتراضات خود ادامه دهند.

ديروز عصر اما نيروهاي امنيتي برخلاف موارد مشابه عقب مانده بودند و زماني از ماجرا خبردار شدند كه صداي الله‌اكبر معترضان  فضا را پر كرده بود و باتوم‌ها كمي ديرتر به پاسخگويي در هوا چرخيد و بر بدن بي‌دفاع آنان فرو نشست. بيشتر نيروهاي امنيتي همان سبزپوش‌هاي نيروي انتظامي بودند كه به گفته فرمانده‌شان براي دفاع از ولايت، سبز پوشيده بودند نه همراهي با مردم. البته لباس‌شخصي‌هاي مدافع ولايت هم، هرچند ديرتر، اما به هر صورت خود را به صحنه رساندند تا با ضرب و شتم معترضان، خوني كه در رگ‌هايشان بود را به جوش بياورند و با اين وسيله ضربات سنگين‌تري را براي هديه كردن فراهم سازند.

معركه عجيبي است اين روزها؛ آن‌ها كه مظلوم كشته مي‌شوند ظالم و قاتل نشان داده شده و آن‌ها كه از انواع اسلحه سرد و گرم اعم از تير و تفنگ و گاز اشك‌آور و باتوم و قمه و... استفاده مي‌كنند تا «جيك» كسي در نيايد! مظلومند و پيرو ولايت و هر لحظه آماده جانفشاني و اهداي خون مانده در رگ‌هايشان براي حفظ آرمان‌هاي انقلابي كه در راه آزادي و رهايي از ظلم و بيداد طاغوت به‌وجود آمد!

ديروز عصر كه شاهد گوشه ديگري از اين معركه بودم ياد همكلاسي شهيدم افتادم كه در آخرين سا‌‌‌‌ل‌هاي نوجواني‌اش جان قابل‌دار و باارزش خود را بهاي امنيت مردم قرار داد تا هيچ بيگانه‌اي نتواند نگاه چپ به خواهران و برادرانش بياندازد.

ديروز با خودم فكر مي‌كردم اگر «حسين ندايي‌پور» زنده بود وقتي مي‌ديد كه افسر پليس، سوار بر موتورسيكلت به سوي مردمي كه در پياده‌رو جمع شده‌اند و تنها تماشاگران اين صحنه ناجوانمردي هستند، هجوم مي‌آورد و به سربازانش مي‌گويد: «بزنيد همه اين مادر ج... ها رو!» چه مي‌كرد؟ آيا غيرتش اجازه مي‌داد غريبه‌اي با زن و مردي كه در حكم خواهر و مادر و برادر او بودند چنين رفتار كند؟ گفتم غريبه براي اين كه در چشمان هيچ‌يك از آنان نگاه آشنايي نديدم و اگر زبان باز نمي كردند و به زبان فصيح (!) فارسي حرف نمي‌زدند باورم نمي‌شد ايراني باشند.

اگر «حسين» ديروز  عصر در خيابان وليعصر تقاطع ميرداماد، همان‌جا كه من ايستاده بودم و همه اين نامردمي‌ها را به چشم مي‌ديدم، ايستاده بود، آیا خونش به جوش نمي‌آمد و جان ارزشمند و پاك خود را فداي دفاع از هموطنان و همشهريان و هم‌كيشان و مهم‌تر از همه هم‌نوعان خود نمي‌كرد؟ يا شايد او هم مثل من  وابستگي به زن و بچه و دغدغه نان و حفظ شغل، باعث مي‌شد دندان به جگر بسايد و مثل يك نامرد سرش را پايين انداخته و سعي كند ديده‌ها را نديده انگارد؟

«حسين» كه شهيد شد، تنها 17 سال داشت، فقط چند ماه از من كوچك‌تر بود، تنها شهيد دبيرستانمان بود؛ دبيرستاني كه قرار بود همه فارغ‌التحصيلانش بالاترين مدارج تقوا را طي كرده و قله‌هاي ايمان را فتح كرده‌باشند. اما از ميان آن همه فقط حسين شهيد شد؛ همان پسر جلف(!) كه آخرين دكمه پيراهنش هميشه باز بود و آستين‌هايش را هم بالا زده بود و شلوار شش‌جيب مي‌پوشيد. وقتي شهيد شد كسي باور نمي‌كرد او حتي عضو بسيج باشد. وقتي شهيد شد بيشتر از بدن چاك‌چاك و دست قطع‌شده‌اش، دلم براي مظلوميتش سوخت. او بسيجي نبود كه جليقه پلنگي بپوشد و باتوم به دست بگيرد براي جنگ با مردم بي‌دفاع.

ديروز عصر دلم براي «حسين» بيشتر سوخت كه بهانه‌اي شده تا گروهي به اسم دفاع از خون او بر سر خواهران و برادرانش بكوبند!

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 20:38 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar