تبليغاتX
کافه انار
شکوفه اول | انار انبار | پست الکترونیک
از لندن تا قیامدشت

سه سال پیش در چنین روزهایی اولین پست این وبلاگ را نوشتم و به این شکل کافه‌ام افتتاح شد. در ابتداي کار چون برای انجام کاری به طور موقت ساکن لندن شده بودم قرارم بر این بود آنچه آنجا می‌بینم را برای دیگران نقل کنم و تا حدودی توانستم حس گزارشگری خود را ارضا کنم و پس از بازگشت به ایران هم اتفاقات معمولی و روزمره سوژه مطالبم شد. ولي در پنج شش ماه گذشته کافه انار هم دستخوش توفان وزنده در کشور شد و تا حدود زیادی ترجیح دادم دغدغه‌های ذهنی‌ام را در ذهن خودم نگه دارم و کمتر برای دیگران عرضه کنم. اما دو سه هفته پیش اتفاقی افتاد که بدون شک در محتویات این کافه بی‌تأثیر نخواهد بود.

امسال هم مانند چند سال اخیر در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرده بودم و چون بنا را بر این گذاشته بودم که آخرین سال شرکتم در این آزمون باشد، برای اولین بار در کنکور دانشگاه آزاد هم شرکت کردم. اما در شهریورماه که متوجه شدم در هیچکدام پذیرفته نشده‌ام عزمم را براین جزم کردم تا برای ادامه تحصیل عازم یکی از کشورهای خارجی شوم. اواخر مهر ماه بود که تلفنی مطلع شدم در تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد پذیرفته شده‌ام. پس ادامه تحصیل در کشور را به خروج از مرزها ترجیح دادم و دو سه هفته‌ای است که به سلامتی شما شده‌ام دانشجوی کارشناسی ارشد رشته علوم ارتباطات اجتماعی در دانشگاه آزاد واحد تهران شرق. اما این واحد تهران شرق، اسمش تهران است و جایش ۱۰ کیلومتر بیرون تهران و در جاده مشهد قرار گرفته، یعنی در شهرکی به نام قیامدشت که شاید اسمش را نشنیده باشید شاید هم شنیده باشید. فقط به همین اشاره کنم که قیامدشت در ۵ کیلومتری پاکدشت است، اما از توابع منطقه ۱۵ تهران شناخته می شود. مفصلاً در پست بعدی از این دانشگاه و کلاس‌های ترم اول آنجا خواهم نوشت.

بنابراین بهتر است بگویم که در سه‌سالگی کافه انار باید بیشتر انارها را از قیامدشت برایتان بیاورم.

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 24 آبان1388 و ساعت 16:46 | 
جومونگ در تهران

ديروز تهران يه جورايي لرزيد، نه به خاطر يكطرفه شدن خيابون ولي عصر، بلكه به خاطر حضور جناب جومونگ (كه اسم واقعي شو نمي دونم) در گوشه‌اي از شهر بود تا باعث بشه خيل عظيم مشتاقان اين هنرپيشه خوش شانس براي عرض ارادت، خودشونو به اون برسونن. البته از اونجايي كه ساعاتي از روز گذشته مركز همايش‌هاي صداوسيما ميزبان جومونگ خان بود، شايد بشه گفت شلوغي خيابون وليعصر علاوه بر يكطرفه شدن دليل ديگه‌اي هم داشته.

حالا چطور ميشه يك سريال انقدر توي مردم ما نفوذ مي‌كنه؛ يا اين كه انقدر اين سريال جذاب هست كه براي ديدنش يك خانواده آباده‌اي دختر 4 ساله شون رو تو بيابون ول كنن تا از سرما هلاك بشه! و اون جوون اصفهاني از فرط علاقه به جومونگ تصميم بگيره اسم خودش رو عوض كنه تا از اين به بعد همه به اون نام بيگانه صداش كنن! و يااين كه مردم ما اينقدر بي‌جنبه‌ان و زود جوگير مي‌شن! شايدم هردوتاش! كه البته بايد يك همايش سراسري در همون سالن همايش‌هاي صداوسيما تشكيل بشه براي ريشه‌يابي اين قضيه (خداييش جدي گفتم). البته در اين كه مردم ما زود جوگير قهرماناي سريال ها مي‌شن شكي نيست؛ اگه اوشين و هانيكو رو يادتون رفته باشه حتما يانگوم رو يادتون نرفته، فكر هم نكنيد اين جوگير شدن مربوط به هنرپيشه‌هاي چشم بادومي هست. اين تقدير ماست كه بعد از انقلاب گرفتار سريال‌هاي شرقي شديم وگرنه قبل از انقلاب همين شيفتگي‌ها نسبت به هنرپيشه‌هاي غربي ابراز مي‌شد والبته مورد شماتت هم روشنفكرها و هم علما قرار مي‌گرفت. ولي اين روزها براي علما خيلي مهم نيست كه مردم براي دسته گل دادن به جومونگ صف آنچناني بكشن و آخرش هم آرزوي گل دادن و درنتيجه، امضا گرفتن به دلشون بمونه. روشنفكرها هم گرفتار اين شدن كه بالاخره جمهوريت از اسلاميت جدا بشه يا نشه!

اما صداوسيما خوشحال از پخش سريال‌هاي كيلويي كره‌اي كه پول خريد صدها قسمت اونا خيلي كمتر از ساخت يك سريال داخليه، اين هنرپيشه كره‌اي رو كه حتي شايد توي كشورش همسايه‌هاش هم نشناسندش، با اهن و تولوپ دعوت كرده توي سالن‌ همايش‌هاي خودش و از اون طرف خبرنگاراي خارجي نديده ما ـ كه اونا هم چون جزو همين مردم جوگير شده هستن ـ با حضور پر رنگ خودشون گرماي خاصي به اين كنفرانس خبري دادن كه حتي از كنفرانس خبري رئيس‌جمهور هم شلوغ تر شده بود و با سوال‌هاي فرهنگي خودشون از قبيل طرفدار قرمز هستين يا آبي؟ يا اينكه نظرتون در مورد مهمان‌نوازي ايرانيا چيه؟ سعي كردن خوراك‌ فرهنگي غني براي خواننده‌هاشون فراهم كنن!

در اين بين واقعاً بايد به قدرت رسانه تصويري اذعان كرد و همونطور كه چند وقت پيش به يكي از دوستان گفتم اگه «ژان كازنو» اينجا بود و اين تأثير شگرف صداوسيماي ما رو مي‌ديد، حتماً كتاب «قدرت تلویزيون» رو دوباره مي‌نوشت! فقط من موند‌م كه اگه صداوسيماي ما انقدر قدرت نفوذ داره چرا همه 40 ميليون نفر به احمدي‌نژاد رأي ندادن؟! شايدم دادن، كي مي‌دونه!

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 13:10 | 
اگر دیروز "حسین" زنده بود

ديروز ميدان ونك شلوغ بود، بالاي ميدان تا خيابان ميرداماد و حتي داخل خيابان ميرداماد هم عده‌اي از مردم تجمع كرده و شعار مي دادند. ظاهراْ در چهلم افرادي كه روز 25 خرداد بعد از راهپيمايي تاريخي ميدان امام حسين(ع) تا ميدان آزادي در بلوار محمد علي جناح، به دست نظاميان مستقر در قرارگاه 117 عاشورا به شهادت رسيدند، گروهي از مردم جمع شده‌ بودند تا به اعتراضات خود ادامه دهند.

ديروز عصر اما نيروهاي امنيتي برخلاف موارد مشابه عقب مانده بودند و زماني از ماجرا خبردار شدند كه صداي الله‌اكبر معترضان  فضا را پر كرده بود و باتوم‌ها كمي ديرتر به پاسخگويي در هوا چرخيد و بر بدن بي‌دفاع آنان فرو نشست. بيشتر نيروهاي امنيتي همان سبزپوش‌هاي نيروي انتظامي بودند كه به گفته فرمانده‌شان براي دفاع از ولايت، سبز پوشيده بودند نه همراهي با مردم. البته لباس‌شخصي‌هاي مدافع ولايت هم، هرچند ديرتر، اما به هر صورت خود را به صحنه رساندند تا با ضرب و شتم معترضان، خوني كه در رگ‌هايشان بود را به جوش بياورند و با اين وسيله ضربات سنگين‌تري را براي هديه كردن فراهم سازند.

معركه عجيبي است اين روزها؛ آن‌ها كه مظلوم كشته مي‌شوند ظالم و قاتل نشان داده شده و آن‌ها كه از انواع اسلحه سرد و گرم اعم از تير و تفنگ و گاز اشك‌آور و باتوم و قمه و... استفاده مي‌كنند تا «جيك» كسي در نيايد! مظلومند و پيرو ولايت و هر لحظه آماده جانفشاني و اهداي خون مانده در رگ‌هايشان براي حفظ آرمان‌هاي انقلابي كه در راه آزادي و رهايي از ظلم و بيداد طاغوت به‌وجود آمد!

ديروز عصر كه شاهد گوشه ديگري از اين معركه بودم ياد همكلاسي شهيدم افتادم كه در آخرين سا‌‌‌‌ل‌هاي نوجواني‌اش جان قابل‌دار و باارزش خود را بهاي امنيت مردم قرار داد تا هيچ بيگانه‌اي نتواند نگاه چپ به خواهران و برادرانش بياندازد.

ديروز با خودم فكر مي‌كردم اگر «حسين ندايي‌پور» زنده بود وقتي مي‌ديد كه افسر پليس، سوار بر موتورسيكلت به سوي مردمي كه در پياده‌رو جمع شده‌اند و تنها تماشاگران اين صحنه ناجوانمردي هستند، هجوم مي‌آورد و به سربازانش مي‌گويد: «بزنيد همه اين مادر ج... ها رو!» چه مي‌كرد؟ آيا غيرتش اجازه مي‌داد غريبه‌اي با زن و مردي كه در حكم خواهر و مادر و برادر او بودند چنين رفتار كند؟ گفتم غريبه براي اين كه در چشمان هيچ‌يك از آنان نگاه آشنايي نديدم و اگر زبان باز نمي كردند و به زبان فصيح (!) فارسي حرف نمي‌زدند باورم نمي‌شد ايراني باشند.

اگر «حسين» ديروز  عصر در خيابان وليعصر تقاطع ميرداماد، همان‌جا كه من ايستاده بودم و همه اين نامردمي‌ها را به چشم مي‌ديدم، ايستاده بود، آیا خونش به جوش نمي‌آمد و جان ارزشمند و پاك خود را فداي دفاع از هموطنان و همشهريان و هم‌كيشان و مهم‌تر از همه هم‌نوعان خود نمي‌كرد؟ يا شايد او هم مثل من  وابستگي به زن و بچه و دغدغه نان و حفظ شغل، باعث مي‌شد دندان به جگر بسايد و مثل يك نامرد سرش را پايين انداخته و سعي كند ديده‌ها را نديده انگارد؟

«حسين» كه شهيد شد، تنها 17 سال داشت، فقط چند ماه از من كوچك‌تر بود، تنها شهيد دبيرستانمان بود؛ دبيرستاني كه قرار بود همه فارغ‌التحصيلانش بالاترين مدارج تقوا را طي كرده و قله‌هاي ايمان را فتح كرده‌باشند. اما از ميان آن همه فقط حسين شهيد شد؛ همان پسر جلف(!) كه آخرين دكمه پيراهنش هميشه باز بود و آستين‌هايش را هم بالا زده بود و شلوار شش‌جيب مي‌پوشيد. وقتي شهيد شد كسي باور نمي‌كرد او حتي عضو بسيج باشد. وقتي شهيد شد بيشتر از بدن چاك‌چاك و دست قطع‌شده‌اش، دلم براي مظلوميتش سوخت. او بسيجي نبود كه جليقه پلنگي بپوشد و باتوم به دست بگيرد براي جنگ با مردم بي‌دفاع.

ديروز عصر دلم براي «حسين» بيشتر سوخت كه بهانه‌اي شده تا گروهي به اسم دفاع از خون او بر سر خواهران و برادرانش بكوبند!

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 20:38 | 
نامه یک محکوم به رئیس جمهور منتصب

جناب آقاي دكتر سردار محمود احمدي‌نژاد

رياست محترم جمهوري اسلامي ايران

با سلام و عرض تبريك و تهنيت به مناسبت انتصاب مجدد حضرت‌عالي به رياست قوه مجريه

اينجانب به‌عنوان يك محكوم به زندگي در محدوده ميهن پرافتخارم كه خواسته يا ناخواسته جزو رعيت آن جناب محسوب مي‌شوم، بنابر وظيفه ديني، ملي و اخلاقي، حضور پرشور و بي‌سابقه مردم در دهمين انتخابات رياست جمهوري را كه خوشبختانه به پيروزي مجدد شما منجر شد و برگ زريني شد در تاريخ پرتلاطم انقلاب اسلامي ايران، به آن مقام عالي تبريك عرض ‌مي‌كنم و ادامه موفقيت‌هايتان را آرزومندم.

همچنين اين پيروزي عظيم را به حضرت آيت‌الله حاج شيخ كاظم صديقي ـ كه به‌رغم سكوت ساير مراجع عظام و بدتر از آن ده‌ها تن از علماي قم كه نستجير بالله شما را به ارتكاب خلاف شرع محكوم كردند، فتواي تاريخي خود مبني بر اينكه رأي دادن به شما در حكم جهاد در راه خدا است، صادر فرمودند ـ تبريك و شادباش مي‌گويم.

وباز هم وظيفه خود مي‌دانم به سركار عليه محترمه بانو فاطمه رجبي ـ كه ان‌شاالله با عنايت خاص حضرت‌عالي در دولت دهم، مدارك دكترايشان تكميل شده و اين كاعذ پاره‌هاي بي‌ارزش را با انتساب به نام مبارك ايشان ارزشمند خواهيد فرمود ـ پيروزي شما را بر ميليون‌ها زن سگ‌باز و مرد فاسد، و به برادر ارزشي و معلم اخلاق سردار منصور ارضي ـ كه به مداحي اهل‌بيت (ع) مشهورند در حالي‌كه مقام ايشان بسيار بالاتر از اين‌ها بوده و افتخار مداحي حضرت‌عالي و همكاران محترمتان را دارند ـ پيروزي برادارن بسيجي و سرداران معظم را بر خلقي زنازاده و حرام‌خوار تبريك و تهنيت مي‌گويم.

 

سردار محترم، رئيس‌جمهور محبوب!

اينجانب به‌عنوان يكي از ميليون‌ها ايراني محكوم به زندگي زير لواي حكومت ارزشي حضرت‌عالي، اعلام مي‌كنم كه در كشور ما كه به حق عنوان دموكرات‌ترين كشور جهان شايسته آن است، شركت در انتخابات ارزش و موهبتي والا است كه مهم‌ترين كاركرد آن زدن مشت محكم بر دهان ياوه‌گويان خارجي و جيره‌خواران داخلي آن‌هاست و حتي اگر تمام دنيا هم بر اين نظام پيشرفته اداره كشور، خرده بگيرند، همگي از دشمنان جمهوري اسلامي هستند. در اين نظام پيشرفته انتخابات براي انتخاب نيست، بلكه براي مانور قدرت برابر بيگانگان است چرا كه مديريت در حكومت اسلامي موهبتي است الهي كه تنها از سوي خداوند متعال تفويض مي‌شود و بنده گنهكار را چه به دخالت در اين امر؟!

 

عالي‌مقام!

اينجانب به‌عنوان يك ايراني محكوم به سپردن مابقي عمرم در محدوده خاك پاك ميهن، ضمن ابراز ندامت و پشيماني از رأي ندادن به شما و تضرع و ابتهال به درگاه الهی جهت توبه و استغفار به عرض مبارك مي‌رسانم كه از  كرده خود سخت پشيمانم و اميدوارم با تغيير در قانون اساسي همچون برادر بزرگوارتان هوگو چاوز، اين ملت حقير و سراپا تقصير را براي هميشه به زندگي در سايه الطاف پيامبرگونه خود مفتخر فرماييد.

 

ارادتمند شما

يك ايراني محكوم

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 18:0 | 
!تحقیر ایرانیان؛ این بار در عراق

توفيقي بود كه تحويل سال جديد را در جوار اعتاب مقدسه عراق باشم كه گذشته از بار معنوي اين سفر و عجايب و غرايبي كه شاهدش بودم و مجال آن در اين گفتار نيست، با مسائلي روبرو شدم كه از ذكر آن هم عصبي مي‌شوم، آن‌هم در كشوري كه ساكنانش هرچند به صورت غيرمستقيم سال‌ها با ما جنگيدند، صدها هزار نفر از جوانان ما را به كشتن دادند و موانع بزرگي در مسير پيشرفت كشور ما چه سياسي و چه اقتصادي پديد آوردند كه بعيد است تا سال‌هاي آينده هم جبران شود، در كشوري كه حتي زباله‌هاي شهرهايش هم توسط كاميون‌هاي اهدايي سايپا ديزل جمع‌آوري مي‌شود و...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 11:46 | 
نوستالژی نوروزی

 

مي خواستم در آخرين پست سال كهنه، درد دلي با وبلاگم داشته باشم كه چرا مدتي است تنهايش گذاشته‌ام و اين كافه پرنشاط كم رونق شده‌است؛ مي‌خواستم از خستگي‌هايم بگويم و از... مي خواستم، ولي نخواستم، چون اين روزها جاي اين حرف‌ها نيست.

هميشه آخرين روزهاي اسفند قشنگ ترين روزهاي سال بودند. از وقتي تقويم سال نو را گير مي‌آوردم، لحظه تحويل سال را به خاطر مي‌سپردم و براي رسيدنش ساعت‌شماري مي‌كردم و در روز آخر، دقيقه‌شماري. مثل اين كه قرار است دنيا عوض شود، عوض هم مي‌شد، لااقل براي من؛ هيچ‌وقت 29 يا 30 اسفند برايم با اول فروردين يكسان نبود. انگار روزهاي آخر سال كهنه، آسمانش خاكستري بود و روز اول سال نو، آبي لاجوردي. در عين حال بازهم روزهاي واپسين سال را دوست داشتم كه طليعه دو  هفته شادي و تفريح و مدرسه نرفتن و تلويزيون تماشا كردن مدام بود.

آن سال‌ها مقيد بوديم كه از قبل از تحويل سال نو در خانه مرحوم پدربزرگم باشيم، اما اولين عيدي را از عموي پدرم مي گرفتم، چون پدر بزرگم بزرگ فاميل بود و برادر كوچكترش مقيد بود سال كه نو مي‌شود به ديدار برادر بزرگ برودـ انگار از قبل از تحويل سال پشت در خانه ايستاده بود، چون تا سال تحويل مي‌شد، با كت وشلوار نو مهماني (كه هنوز هم عاشق آن ساعت درون جليقه‌اش هستم كه هر چند دقيقه زنجيرش را مي‌كشيد، درش را باز مي كرد، نگاهي با آن مي‌انداخت و با همان وسواس درش را بسته و روانه جيب جليقه‌اش مي‌كرد) زنگ در حياط را مي‌زد. مي‌آمد و  بالاي اتاق پذيرايي منزل پدربزرگم كه آن‌طرف حياط بود، مي‌نشست و من برايش چايي مي‌بردم تا پيشاني‌ام را ببوسد و اسكناس تانخورده سبز 5 توماني را از لاي قرآن جيبي همراهش به من بدهد. هنوز هم هيچ چيز نمي‌تواند آن شادي عميق را برايم بازسازي كند. سعي مي‌كردم تا چند دقيقه آرامشم را حفظ كنم و بعد از آن به سرعت از اتاق خارج مي‌شدم و پله‌ها را يكي در ميان پايين مي‌آمدم و به‌دو حياط را رد كرده و خودم را به ساختمان آن طرف حياط مي‌رساندم و اسكناس تا نخورده را كه محكم در دستم نگه داشته بودم به مادرم نشان مي‌دادم. (بگذريم از اين‌كه هرسال همه اين اسكناس‌هاي سبز و قهوه‌اي 5 و 2 توماني و شايد قرمز 10 توماني به لطايف‌الحيلي وارد كيف مادرم مي‌شد تا برايم نگهدارد!) اين داستان عيناً هر سال تكرار مي‌شد و تورمي هم نبود كه لازم باشد مقدار عيدي بيشتر شود. فقط انقلاب كه شد، تا چند سال بعد ميزان عيدي به 10 تومان رسيد تا اين‌كه عمر عموي پدرم سر آمد و اولين عيد نوروز بعد از مرگش، آخرين عيدي او را از دست پسرش گرفتيم كه مي‌گفت از سال قبل لاي قرآن آن مرحوم بوده و يكي از وصيت‌هايش رساندن آن‌ها به بچه‌ها بوده‌است. (هنوز هم آن 10 توماني قديمي را به‌همان صورت تا نخورده نگه‌داشته‌ام و هنوز هم بوي نويي مي‌دهد)

آن سال‌ها گذشت و پدربزرگم هم مرحوم شد و روز به روز به آروزي بزرگ دوران كودكي‌ام نزديك‌تر شدم تا الان كه در مرز 38 سالگي‌ام. چقدر بچه بودم كه بزرگسالي آرزويم بود!

حالا خودم پدر شده‌ام و تا به خودم بجنبم پدربزرگ يا عموي پدر يا مادر ديگران خواهم شد. با اين حال بازهم اين روزها برايم قشنگي خودشان را دارند. هرچند آن شوق رها شدن دوهفتگي از مدرسه رفتن ديگر تكرار نمي‌شود و آن اضطراب آخرين روز تعطيلي از انجام ندادن تكاليف عيد برايم رنگ باخته (اعتراف مي‌كنم كه هميشه 13 فروردين به ياد مشق‌هاي عيد مي‌افتادم!) اما اسفند كه به نيمه مي‌رسد انگار قرار است اتفاق بزرگي بيفتد و باز هم 14 فروردين كه مي‌شود افسوس روزهاي آخر اسفند را مي‌خورم كه فروردين و نوروز و سال نو را درپيش داشتم.

پس اين روزها جاي گله‌گذاري و درددل و در يك كلام سير در دنياي آدم بزرگ‌ها نيست، اين روزها بايد به دنبال همان شور و شوق دوران كودكي بود؛ حتي اگر تنها بتوان خاطرات را مرور كرد.

 

سال نو و عيد نوروز بر همه دوستان و مشتريان كافه انار مبارك!

 

 

 

|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در سه شنبه 27 اسفند1387 و ساعت 13:42 | 
همینجوری مملکت پلیسی میشه

نمي‌خواستم بپذيرم كه ايران هم يك كشور پليسي است. اما ظاهراً كم كم بايد اين حقيقت تلخ را پذيرفت؛ بعد از گير دادن پليس به اندازه مانتو و بلندي چكمه و ساير ابعاد لباس زنان! يا محدود كردن ساعت باز بودن مغازه‌ها، كه همه اين‌ها تحت عنوان بي در و پيكر«امنيت اجتماعي»! است، اخيراً اين دايره گل و گشاد، گشادتر هم شده و كار به‌جايي رسيده كه فرماندهي انتظامي قزوين دستور داده اتوبوس‌هايي كه از اين شهر به سمت تهران حركت مي‌كنند، زنانه مردانه شوند. جالب اين جاست كه اين فرماندهي تأكيد كرده تاكنون شكايتي از اختلاط زنان با مردان در اين اتوبوس‌ها گزارش نشده‌است! لابد از باب «كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كند» خواسته‌اند بر امنيت اجتماعي تأكيد مضاعف كنند!

اما از همه تازه‌تر و مهم‌تر، فرمايشات اخير سردار رادان است كه «فقط طبل و سنج در عزاداري‌ها مجاز است» آن‌هم در كنار اين كه هيئات مذهبي بايد يكي دو نفر را معرفي كنند تا به عنوان «هميار محرم» از طرف پليس بر كار هيئت متبوع خود نظارت داشته باشند تا مثلاً هنگام حركت در خيابان مزاحم مردم نشوند و راهبندان ايجاد نكنند.

البته تصور نشود كه ساير ابعاد امنيتي جامعه تأمين شده و معابر و اماكن عمومي و خصوصي مردم در امنيت كامل به سر مي‌برند، براي درك واقعيات كافي است ميزان اتومبيل‌ها و واحدهاي گشتي «گشت ارشاد» را با واحد‌هاي گشتي كلانتري‌ها و حتي اتومبيل‌هاي راهنمايي و رانندگي در سطح شهر مقايسه كنيد.

بنابر اين ممكن است در روزهاي آينده افاضات و دستوراتي از طرف سردار رادان و ساير سردارهاي مشابه، بشنويد از قبيل:

 


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 17:50 | 
بازهم روز دانشجو و بازهم ...

فكر نمي‌كردم يك روز بشه كه به روزهاي دانشجو بودنم بگم "اون روزها"! يا لااقل فكر نمي كردم به اين زودي اين عبارت رو بگم! در هر صورت اون روزها كه به ما هم مي‌گفتن دانشجو، يعني اوايل دهه 70، هنوز 18 تيري وجود نداشت، البته روزهاي ديگه مثل 16 آذر هم توي دانشگاه ما (شهيد بهشتي) خبري نبود. حداكثر اين كه انجمن اسلامي دانشگاه دعوت مي‌كرد بچه‌ها برن دانشگاه تهران؛ جايي كه هر روز خدا يه دليل واسه تجمع و اعتراض و اين‌جور حرفا داشتند تا كلاس‌ها تعطيل بشه! يادم مياد اون وقت‌ها شايد فقط يك بار در محوطه دانشگاه ما تجمع شد كه اونم مربوط مي شد به كيفيت وحشتناك غذاي سلف كه خداوكيلي تجمع گسترده و توپي بود، از اون تجمع‌هايي كه مي‌تونه مشت محكمي به دهان ياوه‌گويان واستكبار جهاني باشه...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 23:10 | 
تصویری از ستم آباد دنیا

امروز 24 مهر و 13 اكتبر، روز جهاني غذا است و دست بر قضا همين چند روز پيش در اينترنت مقايسه جالب و مصوري ديدم از وضعيت تغذيه در 10 كشور جهان و حيفم آمد شما را در حسي كه با ديدن اين مقايسه برايم پديد آمد، شريك نكنم. آنچه در پي مي‌آيد ترجمه‌اي است از اين مقايسه همراه با تصاويري كه نشان‌دهنده ميزان و نوع غذاي مصرفي يك خانواده به‌عنوان نمونه، و همچنين تعداد اعضاي آن خانواده كه نشاندهنده بافت جمعيتي آن كشور نيز هست، تا تفاوت اين بي عدالتي برايتان ملموس باشد...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 15:7 | 
از روز قدس تا عید فطر

بعضي از روزها آنقدر خاطره‌انگيزند كه با گذشت سال‌ها و ساخته شدن خاطرات جديد، باز هم فراموش نمي شوند. يكي از اين روزها براي من روز قدس است؛ روزي كه برايم تداعي كننده خاطرات روزگار نوجواني است كه به اجبار پدر، در راهپيمايي و نماز جمعه شركت مي‌كرديم. آن سال‌ها ماه رمضان در تابستان بود و هوا هم خيلي گرم، معمولاً در ميدان فلسطين نماز مي‌خوانديم و بين دو نماز و يا بين خطبه‌ها و نماز، يكي از مسئولان فلسطيني سخنراني مي‌كرد.

اما خاطره‌انگيرترين بخش روز قدس اطلاعيه ستاد نماز جمعه بود كه پس از نماز توسط مرتضوي‌فر قرائت مي‌شد مبني بر اعلام برنامه نماز عيد فطر...


ادامه مطلب
|+| شکوفه زد توسط محمدباقر تهرانی در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 4:29 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar